چهره دنیا از دیدگاه حضرت امیر علیه السلام

یک شنبه 7 آبان 1396 - 9:29:1
چهره دنیا از دیدگاه حضرت امیر علیه السلام

حضرت علی(ع) پس از تشویق به پرهیزگاری و تلاش برای به دست آوردن بهشت، دنیا را برای مردم این گونه توصیف می کند:... دنیا برای زندگی همیشگی شما آفریده نشده است، بلکه گذرگاهی است که در آن برای آخرت زاد و توشه بردارید. بنابراین برای کوچ کردن از آن آماده باشید و مرکب مناسب مهیّا سازید.

تهران- الکوثر: هر مسلماني با نگاه به برخي از کلمات قصار و حکمت هاي ،نامه ها و خطبه هاي  نهج البلاغه  و يا هر انسان آزاده و منصفي با مطالعه در تاريخ  به اين ميرسد که در آئينه ‏ي پاک چشمان امام علي عليه ‏السلام تنها جمال حق تعالي پيدا و در دل روشن و مطهر آن بزرگوار فقط حضور حضرت حق حاضر و ناظر بود. به همين دليل مي توان گفت ، هر چه غير از خدا باشد در چشم و دل امام علي (ع) بي‏ ارزشترين و خوارترين است، اگر چه دنيا باشد.

- مَثَل دنیا مانند مار است که زیر دست انسان نرم و ملایم ولی سمّ کشنده ای در درون با خود دارد. نادان بی خبر به آن علاقه پیدا می کند و هوشمند عاقل از آن پرهیز می نماید.[1]

- مَثَل دنیا مانند سایه توست، بایستی می ایستد، او را بخواهی و به سوی آن بروی دور می شود.[2]

- ای مردم، دنیا در نظر شما بایستی کم ارزش تر از پوست درخت و اضافی ها و دم قیچی های پشم چیده شده حیوانات باشد.[3]

- ای دنیا، ای دنیا، از من دور شو، خود را به من عرضه می کنی؟ یا می خواهی مرا به شوق آوری؟ هرگز آن زمان نرسد، هیهات، دور شو از من، دیگری را فریب ده، من به تو نیازی ندارم، تو راسه طلاقه نمودم که بازگشتی در پی نداشته باشد. زندگی تو کوتاه، جایگاهت اندک، آرزویت پست است. آه از کمی زاد و توشه و طولانی بودن راه و دوری سفر و عظمت مقصد.[4]

- دنیای شما با همه زینتهایش نزد من، از آب بینی گوسفند بی ارزش تر است.[5]

- و دنیای شما نزد من از برگ جویده ای در دهان ملخی، خوارتر است. علی را با نعمت های فانی شدنی و لذّت های نابود شدنی چکار؟[6]

- به خدا سوگند دنیای شما نزد من، از استخوان خوکی در دست یک جذامی پست تر است.[7]

-ابن عباس می گوید در منزل «ذی قار»[8] خدمت حضرت امیر علیه السلام رسیدم و ایشان مشغول وصله زدن کفش خود بود، به من فرمود: قیمت این کفش چقدر است؟ گفتم بهایی ندارد، فرمود:

به خدا سوگند همین کفش، از حکومت بر شما محبوب تر است، مگر اینکه حقی را به پا دارم و مانع باطلی شوم.[9]

- این دنیا در جلو چشم من، بی ارزش تر از دانه تلخی است که بر شاخه درخت بلوط بروید.[10]

- به خدا سوگند، سوگندی که فقط مشیت خداوند را از آن استثنا می کنم، آن چنان نفس خویش را به ریاضت وا دارم، که به یک قرص نان هرگاه به آن دست یابم کاملًا متمایل شود، و به نمک بجای خورش قناعت نماید. و آنقدر از چشمانم اشک بریزم که همچون چشمه ای خشکیده دیگر اشکم جاری نشود.

آیا همان گونه که گوسفندان در بیابان شکم را پر می کنند و می خوابند و یادسته ای دیگر از آنها در آغل ها از علف سیر می شوند و استراحت می کنند، علی هم باید از این زاد و توشه بخورد و به استراحت پردازد، در این صورت چشمش روشن باد که پس از سالها عمر به چهارپایان رها شده و گوسفندان مشغول چرا، اقتدا کرده است.[11]

نه لایق به عیش است آن دلبری                               

که هر بامدادش بود شوهری                                                                    

- سوید بن غفله می گوید: خدمت حضرت رسیدم، می خواستند غذا بخورند، سفره نانی باز کردند و نان جوینی را با زانو چند تکه نمودند، مقداری دوغ نیز بر سفره بود که بوی ترشی آن را از دور استشمام می کردم، به فرزندان آن حضرت گفتم، آقا دیگر پیر شده است این غذای او نیست آن هم در این حد، گفتند: آقا خود سفره را محکم می بندد تا کسی به نان سفره روغن نمالد.

اسود بن علقمه گوید:

خدمت امام علیه السلام رسیدم، طبقی از لیف خرما در مقابل حضرت بود و تنها دو گرده نان جو در آن قرار داشت به طوری که نخاله آرد بر نانها نمایان بود. به فضّه گفتم چه می شد اگر نخاله آرد را برای حضرت می گرفتی. فضّه گفت: علی نان گوارا بخورد و گناهش برگردن من باشد! حضرت تبسمی کرد و فرمود: من خودم گفته ام نخاله نگیرد.

امام علیه السلام می خواست جگر بخورد، یک سال گذشت، روزی به فرزندش امام حسن علیه السلام فرمود جگر تهیه کند. گویا حضرت می خواست آن روز را با جگر افطار کند که فقیری در زد، حضرت فرمود: این جگر را به فقیر بده تا در روز قیامت این آیه را در نامه اعمالمان نخوانی.

وَ یوْمَ یعْرَضُ الَّذِینَ کفَرُوا عَلَی النَّارِ أَذْهَبْتُمْ طَیباتِکمْ فِی حَیاتِکمُ الدُّنْیا وَ اسْتَمْتَعْتُمْ بِها...[12]

آن روز که کافران را بر آتش عرضه می کنند به آنان گفته می شود از طیبات و لذایذ در زندگی دنیوی خود استفاده کردید.

در حالات شیخ انصاری از علمای بزرگ شیعه آورده اند که روزی در ایام تحصیل به هم حجره ای خود پولی داد تا نان تهیه کند، او حلوا هم قرض گرفت و نان و حلوا بر سفره گذاشت. شیخ لب به حلوا نزد و فقط نان میل فرمود، مدّتها گذشت، همان شخص به نجف و نزد شیخ آمد و از او پرسید: چه شد که به این مقام رسیده ای؟ شیخ در جواب گفت: چون جرأت نکردم حتی نان زیر حلوا را بخورم.

به جمله ای دیگر از امام علیه السلام توجه کنید:

أُعْزُبی عَنّی فَوَ اللَّهِ لااذِلُّ لک فَتَسْتَذِ لّینی، وَ لااسْلَسُ لَک فَتَقُودینی.[13]

ای دنیا از من دور شو، به خدا سوگند من تو را رام نخواهم شد تا خوارم سازی، و اختیارم را به تو واگذار نمی کنم تا هر کجا خواستی ببری.

------------------------------------

پی نوشت ها

[1] نهج البلاغه‏، حكمت 115 به ترتيب فيض الاسلام و 119 به ترتيب صبحى صالح.

[2] غررالحكم‏.

[3] نهج‏البلاغه‏، خطبه 32.

[4] همان‏، حكمت 74 به ترتيب فيض الاسلام و 77 به ترتيب صبحى صالح.

[5] همان‏، خطبه 3

[6] همان‏، خطبه 215 به ترتيب فيض الاسلام و 224 به ترتيب صبحى صالح.

[7] همان‏، حكمت 228 به ترتيب فيض الاسلام و 236 به ترتيب صبحى صالح.

[8] نام منزلگاهى در نزديكى بصره براى استراحت مسافران است.

[9] نهج البلاغه‏، خطبه 33.

[10] همان‏، نامه 45.

[11] همان‏، نامه 45.

[12] سوره احقاف، آيه 20

[13]  نهج‏البلاغه، نامه 45.