زینب عقیله بنی هاشم (بخش سوم)

شنبه 11 فروردین 1397 - 20:50:55
زینب عقیله بنی هاشم (بخش سوم)

کتاب زینب عقیله بنی هاشم به قلم سید هاشم رسولی محلاتی (بخش سوم)

در شام‏

مدت اقامت خاندان پيغمبر و کاروان اسيران اهل‏بيت در کوفه درست روشن نيست امّا آنچه مسلم است همان خطبه و سخنراني زينب و گفت و گوي او با پسرزياد و برخورد مختصري که بازماندگان امامعليه السلام با مردم کوفه‏ داشتند ، وضع شهر را به‏نفع آنان تغييرداد و مردم را با جنايات دستگاه جبار بني‏اميه آشنا کرد وآثار آن‏همه تبليغات وسيع معاويه و پس از او پسرش يزيد را بکلي از بين برد خلاصه شهر کوفه در هنگام رفتن اهل‏بيت به‏شام ، غير از کوفه‏اي بود که آنان‏را بدانجا وارد کردند. به گفته يکي ازنويسندگان فقيد مرحوم آيتي اساساً اين خود بزرگترين اشتباه قاتلان امامعليه السلام بود که بازماندگان امامعليه السلام را به‏صورت اسير به‏کوفه و شام بردند و موجب آن‏همه رسوايي و ننگ براي خود شدند و به وسيله همان افراد داغديده و اسير، حقايق پشت‏پرده را برخلاف خواسته و ميل خود آشکار ساختند. در اينجا بخشي از نوشته تحليلي و جالب نويسنده مزبور را نقل مي‏کنيم: من معتقدم که اگر ابن‏سعد و ابن‏زياد هرچند براي مصلحت خود پس از شهادت امامعليه السلام و يارانش نسبت به اهل‏بيت پيغمبر ، اظهار ادب و احترام مي‏کردند و آنان را در همان مصيبتي که خود به‏وجود آورده بودند تسليت مي‏گفتند و مانع دفن شهدا نمي‏شدند، بلکه آنها را پيش از کشته‏هاي خود دفن مي‏کردند و اهل‏بيت را از همان کربلا با احترام و تجليل و تکريم به مدينه مي‏فرستادند ، هرزگيهاي دشمنان از طرفي و تبليغات عميق و تکاندهنده اهل‏بيت از طرفي ديگر پيش نمي‏آمد و البته شهادت امامعليه السلام و فاجعه کربلا به‏اين صورت در دنيا منعکس نمي‏شد و دشمنان امام هم تا اين پايه بي‏آبرو و رسوا نمي‏گشتند.

اين هم‏کار خدا بود که دشمن، خود با زور و جبر ، مبلّغان توانايي را به اسيري ببرد و در شهرها بگرداند و به آنها فرصت دهد که براي مردمي که بيشتر تماشاگر اين حادثه‏اند سخن بگويند و خود را به‏آنان معرفي کنند و همه‏جا رسول خدا را به‏عنوان پدر يا جد خود نام ببرند. نخستين فرصتي که به‏دست اهل‏بيت آمد و توانستند داد سخن بدهند روز دوازدهم محرم بود که آنها را وارد شهر کردند. ديدن شهر کوفه براي اهل‏بيت بسيار غم‏انگيز بود چه ، بيشتر مدت خلافت اميرالمؤمنانعليه السلامدر اين شهر گذشته بود و دختران آن حضرت در سال 41 همراه برادرشان امام حسنعليه السلام از کوفه به ‏مدينه رفته بودند و اکنون پس از بيست سال به‏صورت اسيري وارد شهري مي‏شدند که در حدود چهارسال در آنجا سلطنت کرده بودند و مردم عراق که در جنگ‏هاي جمل و صفين و نهروان ، اصحاب و ياران عليعليه السلام بوده‏اند اکنون فرزند وي را کشته‏اند و فرزندان ديگر او را اسير کرده‏اند، امّا سخنوران اهل‏بيت چنانکه گويي از مدينه و حجاز به‏کوفه و عراق آمده‏اند تا سخن بگويند و براي همين‏است که مردم در کوچه و بازار فراهم گشته‏اند، کارخود را از همان روز دوازدهم آغاز کردند و هرکدام به نسبت سخن گفتند و آنگاه که مجال سخن گفتن در بازار و دم دروازه را از دست دادند و ديگر جمعيتي جز در مجلس ابن‏زياد در اختيارشان نبود همانجا اگر چه به‏عنوان جواب دادن به سؤالهاي ابن‏زياد ، حرف خود را مي‏زدند و کار خود را مي‏کردند و آنگاه به‏زندان کوفه برمي‏گشتند. خطبه‏ها و سخنان اين گويندگان شجاع و بي‏نظير درسينه‏هاي مردم جا گرفت، دلها را تکان داد، تشخيص مردم را عوض کرد، اشکها را جاري ساخت و مردم را به‏اشتباه بزرگشان توجّه داد، احساسات مردم را برانگيخت، مردم را به ارزش اين قيام متوجه ساخت مجال تحريف اين حادثه را از دست دشمن گرفت، فاجعه کربلا را به‏همان صورتي که بوده است ثبت تاريخ کرد، تشنگيهاي اهل‏بيت را ثبت کرد، هرزگيهاي دشمن را ثبت کرد... . در اينجا ترجمه بخشي از گفتار يکي از نويسندگان اهل‏سنت مصري نيز در اين‏باره آورده مي‏شود. استاد توفيق ابوعلم رئيس هيأت مديره مسجد نفسيه خاتون و معاون اول وزارت دادگستري مصر، در کتاب فاطمه زهر درباره دخترش زينب مي‏نويسد: هرکس تاريخ زندگاني و مبارزات عقيله بني‏هاشم زينب را بدقت بررسي کند باما همعقيده خواهد شد که نهضتي که حسينعليه السلام عليه کفر و ارتداد برپا کرد ، اگر زينب نمي‏بود و وظايف سنگين خود را پس از شهادت برادر انجام نمي‏داد و زمام امر را در مراحل اسارت خانواده پيغمبر در دست نمي‏گرفت اين چنين سامان نمي‏يافت و آن رستاخيز خونين به چنين نتيجه مطلوب نمي‏رسيد. آري خلود و جاودانگي نهضت حسيني تنها در گرو همت‏عالي اين بانوي بزرگ است که در واقع حلقه اتصال و پيوند آن فاجعه بلا با قرون و نسلهاي آينده شده است. يزيد امر را بر مردم مشتبه ساخته و آن رستاخيز خونين به چنين نتيجه مطلوب نمي‏رسيد. آري خلود و جاودانگي نهضت حسيني تنها در گرو همت‏عالي اين بانوي بزرگ است که در واقع حلقه اتصال و پيوند آن فاجعه بلا با قرون و نسلهاي آينده شده است. يزيد امر را بر مردم مشتبه ساخته و وارونه جلوه داده بود، او چنين وانمود مي‏کرد که لشکري که به کارزار کربلا اعزام داشته ، براي قلع و قمع گروهي از خوارج‏ عراق است و آن سرها که به حضورش آورده‏اند سرگردنکشان و شکنندگان عصاي مسلمين است، ليکن در همين اوضاع و احوال بود که زينب دهان خونين به سخن گشود و مردم کوفه و شام را از حقيقت حال آگاه ساخت و به آنان اعلام کرد که‏اينک خود و اين زناني را که از کربلا تا شام در اسارت آورده‏اند جز دختران و خاندان رسول خدا نيستند و با اين‏کار ننگ و رسوايي اين جرم فجيع را بردامان پليد يزيد و يارانش ثابت و جاودانه کرد. زينب ضمن سخنان بليغي که در کوفه و شام در مجلس يزيد ايراد کرد پرده از روي کار به يکسو زد و افکار خفته و بي‏خبر را بيداري و هوشياري داد و حقيقت امر را که يزيد و يارانش بيهوده مي‏کوشيدند تا از ديده و انديشه مسلمانان پنهان کنند و بر آن جنايت هولناک پرده اشتباه افکنند برمَلا و آشکار ساخت. آري زينب تنها کسي بود که مسؤوليت نگاهداري عيال و اولاد حسين و ياران او را به‏عهده گرفت، تا آن‏گاه که ايشان‏را از اين سفر پرمخاطره به‏مدينه بازگردانيد.

مسير اهل‏ بيت‏

باري خاندان بزرگوار پيغمبرصلي الله عليه وآله را به‏سوي شام حرکت دادند. مسيري که براي بردن آنها از کوفه تا شام انتخاب کرده بودند دوازده شهر يا قصبه و قريه بود که برخي نام آنها را به اين شرح نوشته‏اند: تکريت، لينا، جهينه، موصل، سينور، حماه، معرّه نعمان، کفر طاب، حمص، بعلبک، دير راهب و حرّان.

برخي ديگر از اين مناطق نيز نام برده‏اند: قادسيه، حرار، عروه، ارض صلينا، وادي نخله، ارمينا، کحيل، تل عفة، جبل سنجار، عين‏الورد، دعوات، قنّسرين و حلب. که جمعاً بيست و پنج منزل و جايگاه مي‏شود و برخي هم تا چهل مکان نام برده‏اند که در بيشتر اين شهرها يا قصبات وقتي مأموران پسرزيادو همراهان وارد مي‏شدند و مردم با آگاهي از ماجرا و وضع اسيران همراهشان ، و آنها را مي‏شناختند ، با عکس‏العمل شديد و تنفر و انزجار اهالي و ساکنان روبه‏رو مي‏شدند و بريزيد و کشندگان امامعليه السلام نفرين و لعنت مي‏فرستادند. حتّي در برخي از جاها برخوردهايي هم ميان آنان و مأموران رخ مي‏داد، در چند جا نيز آنها را به‏شهرها و قصبه‏ها راه ندادند. در کتابهاي معتبر تاريخي از بانوي بزرگوار ما حضرت زينب عليها  السلام ، در طول اين راه سخني و يا خطبه‏اي نقل نشده است. البته در پاره‏اي از نقلهاي غير معتبر آمده است که آن مکرمه در قادسيه چند شعر به‏صورت مرثيه خوانده است مانند: ماتَتْ رِجالي وَ أَفْنَي الدَّهْرُ ساداتي‏ وَزادَني حَسَراتٍ بَعْدَ لَوْعاتي‏ يُسَيِّروُنا عَلَي الاَقْتابِ عارِيَةً کَأنَّنا بَيْنَهُم بَعْضَ الغْنَيماتِ‏ عَزَّ عَلَيْکَ رَسُولَ‏اللَّهِ ماصَنَعُوا بِأَهْلِ بَيْتِکَ يا نُورَالبَرِيّاتِ‏ يزيد سرمست و مغرور و دارودسته او که شهادت‏ امامعليه السلام و ياران او را پيروزي بزرگي براي خود مي‏پنداشتند براي ورود خاندان آن‏حضرت به‏صورت اسيران جنگي جشن و چراغاني مفصلي ترتيب داده بودند و هرگوشه شهر را به نحوي آيين بسته و دسته‏هاي خواننده و نوازنده را در نقاط مختلف شهر مستقر ساخته و به شادي و پايکوبي واداشته بودند. از سهل بن سعد ساعدي نقل شده است که مي‏گويد آن‏روز من از شام مي‏گذشتم و مي‏خواستم به بيت‏المقدس بروم. با مشاهده آن منظره متحير شدم و هرچه فکر کردم که اين چه عيدي است که مردم اين‏گونه شادي مي‏کنند ومن از آن بي اطلاعم متوجه نشدم تا آنکه با جمعي روبه‏رو شدم که با هم گفت وگو مي‏کردند. از آنها پرسيدم: - آيا شما عيدي داريد که من نمي‏دانم؟! گفتند: اي پيرمرد! مثل اينکه در اين شهر غريب هستي؟ گفتم: من سهل بن‏سعد هستم که افتخار درک محضر رسول‏خدا محمدصلي الله عليه وآله را داشته و آن‏حضرت را ديده‏ام‏ گفتند: اي سهل! عجيب‏است که از آسمان خون نمي‏بارد و زمين اهل خود را فرونمي‏برد! پرسيدم: براي چه؟ مگر چه‏شده است؟ گفتند: اين سر حسين بن‏علي است که براي يزيد مي‏آورند...، تا آخر حديث. از کامل بهايي نقل شده است که خاندان پيغمبر را سه روز در خارج شهر شام نگه‏داشتند تا شهر را چراغان و زينت کنند، در اين سه روز شام را به نحوي بي سابقه تزيين‏ کردند آنگاه گروه بسياري حدود پانصد هزار نفر زن و مرد براي تماشا به استقبال کاروان اسيران، از شهر خارج شدند و اميران و سرکردگان نيز دف‏زنان و رقصکنان و پايکوبان حرکت کردند... اين روايت پس از تشريح وضع مردم و جشن و سرور آنهامي‏نويسد: در آن‏روز که چهارشنبه شانزدهم ربيع‏الاول بود، جمعيت در بيرون شهر به‏قدري زياد بود که روز محشر را در يادها زنده مي‏کرد. براي يزيد ابن‏معاويه سراپرده وسيع و تختي نصب و حاشيه آن‏را به انواع جواهر مرصع کرده و در اطراف آن کرسيهاي زرّين و سيمين نهاده بودند... به‏هر صورت از مجموع اين نقل‏ها معلوم مي‏شود چه تدارک عظيمي براي اين جشن شوم ديده و چه مراسمي برپا کرده بودند معلوم است که در چنين شرايطي برخاندان مظلوم و داغديده اهل‏بيت پيغمبر ، با ديدن آن مناظر و احوال چه گذشته است! از بانوي قهرمان ما در اين مراسم و اوضاع و احوال سخني نقل نشده است مگر پس از ورود به مجلس يزيد که ، آنجا چنان غرور و نخوت او را درهم شکست و او را چنان با چند جمله کوبنده و يک سخنراني پر مغز و فصيح رسوا مي‏کرد که مجال هرگونه عوامفريبي و عذر و بهانه را ازوي ، در اين جنايت هولناک گرفت، و او را به اشتباه و عذرخواهي واداشت، و چنان حساب شده و دقيق و با قدرت قلب، او را به محاکمه کشيد که عموم محدّثان ومورّخان شجاعت آن حضرت را در اين محاکمه کشيد که و گفت وگو ستوده اند.

از جمله ابن حجر عسقلاني است که در کتاب الاصابه زينب عليها  السلام مي‏نويسد(49): وَ حَضَرَتْ عِنْدَ يَزيدِ بنِ مُعاوية وَ کَلامُها لِيَزيدِ بنِ مُعاوِيَة حينَ طَلَب الشَّامي اُخْتَها فاطِمَة مَشْهُورٌ يَدُلُّ عَلي‏ عَقْلٍ وَ قُوَّةِ جَنان. [... و در مجلس يزيدبن معاويه حاضر شد و گفت وگوي وي با يزيد بن معاويه در وقتي که آن مرد شامي خواهرش فاطمه را مي‏خواست مشهور است و دليل بر خرد و عقل و شجاعت و قوت قلب اوست.]

در بارگاه يزيد

در توصيف بارگاه افسانه‏اي يزيد در نوشته‏هاي تاريخي فراوان آمده است که شايد به‏نظر اغراق‏آميز بيايد، امّا با توجه به اينکه معاويه و يزيد در صرف بيت‏المال مسلمانان براي عياشي و حفظ مقام و موقعيت خود هيچ حدّ و مرز و حساب و کتابي قايل نبودند و نيز از اشعار کفرآميز و سخنان و اعمال و رفتارشان هم بخوبي معلوم مي‏شود که ايمان به خدا و روز جزا نداشته‏اند، چندان بعيد هم نيست اين نوشته‏هاي تاريخي درست باشند که اکنون جاي شرح و توضيح بيشتر اين موضوع در اين‏جا نيست. از جمله حوادث دردناک براي دختر اميرمؤمنانعليه السلام در آن بارگاه ومجلس شوم که از هرجهت آراسته بود و تماشاچيان و سرکردگان بني‏اميه و افسران و صاحب منصبان و حتي نمايندگان کشورهاي بيگانه در آن حضور داشتند ، داستاني است که در گفتار ابن‏حجر بدان اشاره شد و شيخ مفيدرحمه الله و ديگران آن را نقل کرده‏اند. شيخ در کتاب ارشاد از فاطمه دختر امام حسينعليه السلام اين ماجرا را چنين نقل مي‏کند: هنگامي که ما را در آن مجلس وارد کردند و پيش روي يزيد نشستيم مردي سرخ‏رو از اهالي شام چشمش به‏من افتاد و چون بهره‏اي از زيبايي داشتم رو به‏يزيد کرد و گفت: اي اميرمؤمنان! اين دخترک را به‏من ببخش من‏که اين سخن را از آن‏مرد شنيدم به‏خود لرزيدم و خيال کردم چنين چيزي ممکن‏است ومي‏توانند ما را به‏صورت کنيزي ببرند، از اين رو به جامه عمه‏ام در آويختم و به او چسبيدم ولي عمه‏ام مي‏دانست‏که اين‏کار نشدني است. رو به‏آن مرد کرد و گفت: نه به‏خدا سوگند دروغ گفتي و خود را پست و زبون کردي که چنين درخواستي نمودي، به‏خدا سوگند نه تو چنين کاري مي‏تواني انجام‏بدهي و نه يزيد! يزيد از اين سخن زينب بسختي خشمگين‏شد و گفت: تو دروغ گفتي؛ من چنين کاري مي‏توانم بکنم و اگر بخواهم انجام‏مي‏دهم! زينب فرمود: نه به‏خدا سوگند ، هرگز چنين کاري نمي‏تواني بکني مگرآنکه از دين ما بيرون بروي و دين و آيين ديگري اختيارکني‏ يزيد از فرط خشم به‏جوش آمد و با کمال بي‏شرمي و وقاحت گفت: آيا با من اين‏گونه گستاخانه سخن مي‏گويي؟ آن‏کس که از دين بيرون رفت پدر و برادرت بودند!

زينب در پاسخش فرمود: اگر تو مسلماني هم خودت و هم جدّ و پدرت جز به‏دين و آيين خدا و برادر من هدايت نيافته‏ايد. يزيد که سخت خشمناک و درمانده و مفتضح شده‏بود ديگر نمي‏فهميد چه مي‏گويد و زبان به‏دشنام بازکرد و به‏زينب گفت: دروغ گفتي اي دشمن خدا! زينب فرمود: اکنون که قدرت در دست توست ، به‏ستم برما دشنام مي‏دهي و به‏سلطنت خود برما مغرور هستي‏ يزيد سرافکنده و شرمنده ، خاموش شد و سخني نگفت، اما مردشامي دوباره سخن خود را تکرارکرد و گفت: اين دخترک را به‏من ببخش! يزيد که ريشه تمام رسوايي و شرمندگي خود را از همان درخواست مي‏ديد با تندي و ناراحتي به آن مرد گفت: دورشو! خدا به‏تو مرگ دهد بر اساس کتاب ملهوف اين ما جرا چنين نقل شده است که مردشامي پس از اين سؤال از يزيد پرسيد: مگر اين دخترک کيست؟ پاسخ شنيد: دختر حسين است. آن‏مرد پرسيد: حسين پسر فاطمه و علي بن‏ابي طالب؟ گفت: آري. مرد گفت: خدا تو را لعنت کند آيا عترت پيغمبر را مي‏کشي و خاندان و بچه‏هاي او را اسير مي‏کني؟ به‏خدا سوگند من خيال‏کردم اينها اسيران روم هستند. يزيد که با رسوايي تازه‏اي روبه‏رو شده‏بود بدو گفت: به‏خدا سوگند هم‏اکنون تو را هم به آن کشتگان ملحق‏ خواهم‏کرد و سپس دستورداد گردنش را بزنند.

اشعار کفرآميز يزيد

 جانشين و فرزند خبيث معاويه براي به رخ کشيدن بيشتر قدرت خود به حاضران و افزودن سياهترين ورقها به‏پرونده تاريک و پراز جنايت و ظلم خود ، دستور داد سر مقدس امامعليه السلام را در طشتي نهاده پيش رويش بگذارند. بر اساس نقل سيدرحمه الله در کتاب ملهوف يزيد دستورداد چوب خيزراني برايش آوردند و با آن به دندانهاي پيشين امامعليه السلام مي‏زد و اين اشعار راکه بصراحت کفر او را آشکار مي‏ساخت ترّنم مي‏کرد: ليت أشياخي ببدرٍ شَهِدوا جزعَ الخزرجِ من وَقْع اِلأسَلْ(50) لأهلّوا و استهلّوا فرحاً ثُمّ قالوا يايزيدُ لاتُشَلْ(51) قَدْقَتَلْنا القَرْم من ساداتهِمْ‏ و عدَلْناه بِبَدْرٍ فاعتدَلْ(52) لعِبَتْ هاشمُ بالملکِ فلا خبرٌ جاءَ ولاوحي نَزَلْ(53) لستُ من خُنْدُفٌ ان لم انتقمْ‏ من بني‏أحمدَ ماکانَ فَعَلْ(54) اين منظره و اين اعمال ننگين به‏اندازه‏اي جنون‏آميز و شرم‏آور بود که حاضران مجلس را متأثر و ناراحت‏کرد و صداي اعتراض از گوشه و کنار برخاست. ابوبرزه اسلمي يکي از حاضران به‏سخن آمد و گفت: واي بر تو اي يزيد! آيا چوبدستي خود را به‏دهان حسين فرزند فاطمه مي‏زني؟ من گواهم و با چشمهاي خودم ديدم که پيغمبر خدا لب ودندانهاي او و برادرش حسن را مي‏بوسيد و به آنها مي‏گفت: شما دو نفر آقاي جوانان اهل بهشت هستيد، خداوند قاتل شما رابکشد و لعنت کند و دوزخ را براي آنها آماده‏کند. يزيد خشمناک شد و بي‏درنگ دستورداد ابوبرزه را از مجلس کشان‏کشان بيرون بردند. همچنين مي‏نويسند: يکي از زنان هاشمي که در سراي يزيد بود هنگام مشاهده آن منظره، شيون‏کنان فريادزد: يا حُسَيناه! يا سَيِّد اَهْل ِ بَيْتاه!، يَابْن مُحَمَّداه! يا رَبيعَ الاَرامِلِ وَ...

خطبه زينب در شام‏

در اينجا بهترين فرصت به‏دست زينب آمد تا حقايق را بگويد و رفتار ننگين يزيد اين بهانه را به‏دست دختر عليعليه السلامداد تا او و دودمان بني‏اميه را براي هميشه در تاريخ رسوا کند وصولت و قدرت توخالي و پوشالي خونخوار و ستمگر تاريخ اسلام را درهم بشکند و به همه زنان آزاده و بلکه مردان روزگار درس بدهد. از اين رو زينب عليها السلام درنگ را جايز ندانست و براي ايراد يک سخنراني کوبنده و مهم از جا برخاست و سخنراني ذيل را که سيدرحمه الله، و طبرسي و ديگر محدثّان شيعه، فريد وجدي در دائرةالمعارف و صاحب کتاب بلاغات النساء و ديگر نويسندگان اهل سنت به اجمال و تفصيل و با مختصر اختلافي نقل کرده‏اند ايراد کرد، و ما متن آن‏را از کتاب نفس المهموم مي‏آوريم: اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبّ العالَمين وصَلّي اللَّهُ عَلي رَسولِه وَ آله اَجمَعين صَدَق اللَّهُ سُبحانه کذلک يقول: (ثُمَّ کانَ عاقِبَةَ الَّذينَ اَساؤا السُؤاي اَنْ کَذَّبوُا بآياتِ‏اللَّهِ وَ کانُوا بِها يَسْتَهْزِئونَ) اَظنَنتَ يا يَزيدُ! حَيْثُ اَخَذْتَ عَلَيْنا اَقْطارَ الاَرْضِ وَ آفاقَ السَّماءِ فَاَصْبَحْنا نُساقُ کَما تُساقُ الاُساري‏ اَنَّ بِنا عَلَي‏اللَّهِ هَواناً وَ بِکَ عَلَيهِ کَرامَةْ؟ وَ اَنَّ ذلِکَ لِعَظَمِ خَطَرِکَ عِنْدَه؟ فَشَمَخْتَ بِاَنْفِکَ وَ نَظَرْتَ في عِطْفِکَ جذلانَ مَسْرُوراً حيثُ رَأَيْتَ الدُّنيا لَکَ مُسْتَوثَقةً وَ الاُمُورَ مُتَّسقةً وَ حينَ صَفالکَ مُلکُناو سُلْطانُنا فَمَهْلاً مَهْلاً اَنْسِيْتَ قَولَ اللَّهِ عَزِّوَجَلَّ: (وَ لاَيَحسبنَّ الّذينَ کَفَرُوا اَنّما نُمْلي لَهُم خَيْرٌ لاَنْفُسِهِم اِنِّما نُمْلِي لَهُمْ لَيَزْدادُوا اِثْماً وَ لَهُمْ عَذاَبٌ مُهينٌ)! اَمِن العَدلِ يا ابنَ الطُلقاءِ! تَخْديرُکَ حرائِرَکَ وَ اِمائَکَ وَ سَوقُکَ بَناتَ رَسُولِ‏اللَّهِ سَبايَا قَدْ هَتَکْتَ سُتورَهُنَّ وَ اَبْدَيْتَ وُجُوهَهُنَّ تَحْدُوبِهِنَّ الأَعْداءُ مِنْ بَلَدٍ اِلي بَلَدٍ وَ يَسْتَشْرِفُهُنَّ اَهْلُ الْمناهِلِ وَ المَناقِلِ وَ يَتَصَفَّحُ وُجوهَهُنَّ الْقَرِيبُ وَ الْبَعيدُ وَ الدَنيُّ وَ الشَّريفُ، لَيْسَ مَعَهُنَّ مِن رِجالِهِنَّ وَليٌّ وَ لامِنْ حُماتِهِنَّ حَمِيٌّ وَ کَيْفَ تُرتجي‏ مُراقَبَةُ مَنْ لَفَظَ فُوه اَکْبادَ الاَزکياءِو نَبَتَ لَحْمُهُ مِن دِماءِ الشُهَداءِ؟ وَ کَيْفَ يُسْتَبْطَأُ في بُغْضِنَا اَهْلَ الْبَيْتِ مَنْ نَظَر اِلَيْنا بِالْشَنَفِ وَ الشَّنآن وَ الْاِحَنِ وَ الْاَضْغان؟ ثُمَّ تَقُولُ غَيْرَ مُتَأَثِّم وَ لا مُسْتَعْظِمِ: لاَهَلّوا وَ اسْتَهَلَّوُا فَرَحاً ثُمِّ قالوُا يا يَزيدُ لاتُشَلْ؟ مُنْتَحِياً عَلي ثَنايا اَبي عَبْدِاللَّهِ سَيّدِ شِبابِ اَهْلِ الجَّنَةِ تَنکُتُها بِمِخْصَرَتِکَ. وَ کَيْفَ لاتَقُولُ ذلِکَ؟ وَ قَدْ نَکأَتِ الْقُرْحَةُ وَ اسْتَاْصَلَت الشَّأفَةُ بِاِراَقتِکَ لِدِماءِ ذُرّيَة مُحمَّدٍصلي الله عليه وآله وَ نُجومِ الْاَرْضِ مِنْ آلِ عَبدالمُطَّلِبِ وَ تَهْتِفُ بِأشياخِکَ زَعَمْتَ اَنّکَ تُنادِيهم فَلِتِردَنَّ وَشِيکاً مورِدَهُمُ وَ لَتَودِّنَ اَنَکَ شَلَلْتَ وَ بکمتَ وَ لَمْ تَکُنْ قُلْتَ ما قُلْتَ وَ فَعْلَت ما فَعَلْتَ. اَللّهُمَ خُذْ لَنا بِحَقِّنا وَ انْتَقِم مِمَّنْ ظَلَمنَا وَ اَحْلِل غَضَبکَ بِمَن سَفکَ دِماءَنا وَ قَتَل حُماتَنَ . فَواللَّهِ مافَريْتَ اِلاّجِلْدَکَ، وَ لاَحَززتَ اِلاّ لَحْمَکَ، وَ لَتَردَنَّ عَلي رَسُولِ‏اللَّهِصلي الله عليه وآله بِما تَحَمَّلْتَ مِنْ سَفْکِ دِماء ذُرِّيَتِهِ، وَ انْتَهَکْتَ مِنْ حُرْمَتِهِ في عِتْرَتِهِ وَ لُحْمَتهِ حَيْثُ يَجْمَعُ اللَّهُ شَمْلَهُم وَيَلُمَّ شَعثَهُم وَ يَأخُذُ بِحَقِّهِمِ (وَ لاتَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلُوا في سَبيلِ اللَّهِ اَمْواتاً بَلْ اَحْياءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ) وَ حَسْبُکَ بِاللَّهِ حاکِماً وَ بِمُحَمَّدٍصلي الله عليه وآله خَصيماً وَ بِجبْرَئيل ظهيراً. وَ سَيَعْلَمُ مَنْ سَوَّلَ لَکَ و مَکنکَ رِقابَ الْمُسْلِمينَ بِئْسَ لِلظّالِمينَ بَدَلاً وَاَيُّکُمْ شَرٌّ مَکاناً وَ اَضعَفُ جُنْداً وَ لَئِنْ جَرَّتْ عَلَّي اَلدِّواهِي مُخاطَبَتکَ اِنّي لَاَسْتَصْغِرُ قَدْرَکَ وَ اَسْتَعْظِمُ تَقْريعَکَ وَ اَسْتَکْثِرُ تَوْبيخَکَ لکِنَّ الْعُيونَ عَبْري وَ الصُدّوُرَ حرَّي‏، اَلافالعَجَبُ کُلُّ العَجَبِ لِقَتْلِ حِزْبِ اللَّهِ النّجُبَاء بِحِزْبِ الشّيْطانِ الطُّلَقاءِ فَهذهِ الْاَيدي تَنْطِفُ مِنْ دِمائِنا وَ الْاَفْواهُ تَتَحلَّبُ مِنْ لحُومِنا، وَ تِلکَ الْجُثَثُ الطَّواهِرُ الزَّواکِي تَنْتابُها اَلْعَواسِلُ وَ تَعْفِرُها اُمَّهاتُ الْفَراعِلْ. وَ لَئِن اتَّخذتَنا مَغْنَماً لَتَجِدَنا وَشِيکاً مَغْرَماً، حِيْنَ لاتَجِدُ اِلاّ ماقَدَّمَت يَداکَ (وَ مارَبُّکَ بظَلاّمٍ لِلعَبيد) فَالِي اللَّهِ الْمُشْتَکي‏ وَ عَلَيهِ المُعَوّلَ، فَکِدْکيدَکَ، واسَع سعيَکَ، وَ ناصِبْ جُهْدَکَ، فَواللَّهِ لاتَمْحُو ذِکْرنَا، وَ لاتُميتُ وَحْينَا، وَ لاتُدْرِکُ اَمَدنا، وَ لاتَرْحِضُ عَنْکَ عارَها، وَ هل رَأيُکَ اِلاّ فَنَدٌ، وَ ايَّامُکَ اِلاّعَدَدٌ، وَ جَمْعُکَ اِلاّبَدَدٌ يومَ يُنادِي الْمُنادِي اَلالَعْنَةُ اللَّهِ عَلَي الْظالِمينَ، فَالْحَمْدُ للَّهِ‏ِ رَبِّ الْعالَمينَ اَلَّذي خَتَم لِاَوَّلِنا بِالسَّعادَةِ وَ الْمَغْفِرَةِ وَ لآخِرِنا بِالشَّهادَةِ وَ الرَّحْمَةِ، وَ نَسألُ اللَّهَ اَنْ يُکَمِّلَ لَهُمُ الثَّوابَ وَ يُوجِبَ لَهُم الْمَزيدَ وَ يَحْسُنَ عَلَينا الْخِلافَةَ اِنَّهُ رَحيمٌ وَدُودٌ حسبُنااللَّهُ وَ نِعمَ الوَکيلُ. [ستايش خداي را که پروردگار جهانيان است و درود خدا بر محمد و همه خاندانش. براستي که خداي سبحان درست فرموده که گويد: سرانجام کساني که عمل زشت انجام داده و کاربد کرده‏اند بدانجا مي‏انجامد که آيات خداي را دروغ مي‏شمارند و آنها را مسخره و استهزا مي‏کنند (57). اي يزيد! آيا مي پنداري که اينک فضاي آسمان و زمين را بر ماتنگ کرده‏اي و ما را همانند اسيران به هر شهر و ديار سوق داده و کشانده‏اي، مانزد خدا خوار و زبون هستيم و تو در پيشگاه خدا گرامي و عزيز هستي؟ و چيره‏گيت‏ برما به‏خاطر مقامت در پيش خداست؟ و به همين جهت باد به دماغ انداخته اي و با غرور و نخوت به اطراف خود مي‏نگري و از اينکه مي‏بيني دنيا بر وفق مراد و کام توست و کارها به دلخواه تو روبه‏راه و ملک و پادشاهي بر تو صاف و هموار شده است مسرور وشادماني! اندکي آهسته‏تر و آرامتر!مگر فراموش کرده‏اي که خداي عزوجل مي‏فرمايد: {وَلايَحْسَبَنّ الَّذينَ کَفَروُا اِنَّما نُمْلي لَهُمْ خَيْرٌ لاَِنْفُسِهِمْ اِنَّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزدادُوا اِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهينٌ(58)} آنان‏که کافر شدند گمان نکنند مهلتي که به آنها داده‏ايم برايشان خوب است (و خير آنها را مي‏خواهيم). خير ، بلکه ما آنها را مهلت مي‏دهيم تا برگناه خود بيفزايند و عذابي خوار کننده در پيش دارند. اي پسر آزادشدگان(59)! آيا اين قانون عدل و انصاف است که زنان و کنيزان خود را پشت‏پرده جاي‏دهي ولي دختران رسول‏خدا را به‏صورت اسيران بدين‏سوي و آن‏سوي کشاني؟ پرده حجاب ايشان را بدري و سرورويشان را بگشايي و دشمنان ، ايشان را از شهري به‏شهري ببرند و افراد بيگانه و فرومايه چهره آنها را بنگرند؟ نه مردي براي سرپرستي آنها به‏جاي گذارده‏اي و نه حمايت‏کننده‏اي دارند! آري چگونه مي‏توان اميد عاطفه و دلسوزي داشت از کسي که جگر پاکان را بجود؟ و از دهان بيرون افکند؟ و گوشتش از خون شهيدان اسلام روييده شده‏است؟ و چگونه کسي که همواره با ديده بغض و کينه به‏ما نگاه‏مي‏کند؟ از دشمني وعداوت نسبت به ما کوتاهي کند. و آن‏وقت با کمال گستاخي (اشعار پيروزي مي‏خواني) و بي‏باکانه و بدون آن‏که عمل خود را گران بداني اجداد خود را به‏يادمي‏آوري و مي‏گويي: لَاَهلَّوُا وَ اسْتَهلُّوا فَرَحاً ثُمَّ قالُوا يا يَزيدُ لاَتُشَل‏ و اين اشعار را درحالي مي‏خواني که چوب بر دندانهاي ابي‏عبداللَّه - سيد جوانان اهل بهشت - مي‏زني؟ وچرا چنين نگويي؟ تويي که با ريختن خون فرزندان پيغمبرصلي الله عليه وآله و ستارگان خاندان عبدالمطلب زخم دل را جريحه‏دار کردي و ريشه را سوزاندي؟ اکنون بزرگان خود را صدامي‏زني و مي‏پنداري که آنها را مي‏خواني [و از آنها آفرين مي‏خواهي؟ ]غافل از اينکه خودت نيز بزودي به‏آنها ملحق مي‏شوي و مي‏پيوندي، و آن‏وقت درآنجا آرزومي‏کني که اي‏کاش دستت خشک و زبانت لال شده بود و آنچه را گفتي نمي‏گفتي و آنچه را کردي انجام نمي‏دادي! بار خدايا! داد ما را از اينان بستان، و انتقام ما را از اين ستمگران بگير، و خشم خود را بر کساني که خون ما را ريختند و ياران ما را کشتند فروريز! اي يزيد! به خدا سوگند (با اين جنايتها) تنهاپوست بدن خود را شکافتي و تنها گوشت خود را پاره‏پاره کردي، و بزودي به‏نزد رسول خداصلي الله عليه وآلهدرآيي درحالي‏که بارسنگين ريختن خون و هتک حرمت خاندان او و پاره‏هاي تن او را به‏گردن داري! در آن روزي که خداوند پيغمبر و فرزندان و خاندانش را کنار يکديگر جمع‏کند و پراکندگيشان را برطرف سازد و داد آنها را [از دشمنانشان] بازستاند و گمان مبر کساني که در راه خدا کشته شده‏اند مرده‏اند بلکه آنان زنده‏اند و در پيشگاه پروردگارشان روزي مي‏خورند! و همين بس‏است که حاکم (و قاضي) خداست و دادخواه محمدصلي الله عليه وآله است، و جبرئيل پشتيبان است! اين را هم بدان آن کساني هم که مقدمات اين کار را براي تو فراهم ساختند و تو را برگردن مسلمانان سوارکردند به کيفر خود خواهند رسيد و بدانند که ستمگران را کيفري بد در پيش است و خواهند فهميد کدام‏يک از شما بدبخت‏تر و کدام سپاه ضعيفتر است. اگر مصيبتهاي روزگار کار مرا به اينجا کشانيده است که ناچار شدم تو را طرف سخن خود قرار بدهم و با چون تويي گفت‏وگو کنم، با اين‏حال بدان [وقعي براي تو قايل نيستم و] قدر و مقام تو را بسيار پست مي‏دانم و بسختي تو را سرزنش و نکوهش مي‏کنم و توبيخ بسيار! اما چه کنم [که با اين‏حال] چشمها گريان و سينه‏ها [در فراق عزيزان] سوزان است [و بي‏تابي ما بدان خاطر است نه آنکه از تو ترسي در دل داشته باشيم]! آه! اين ماجرا چقدر شگفت‏انگيز است که حزب خدا به‏دست حزب شيطان و آزادشدگان کشته مي‏شوند و دستهاي شما به خون ما آغشته مي‏شود و گوشتهاي ما از دهنهاي شما مي‏ريزد. و آن بدنهاي پاک و پاکيزه را در آن بيابان سرکشي کنند، و کفتارها در خاک بغلطانند. و اگر تو کشتن و اسارت ما را امروز براي خود غنيمتي مي‏داني به همين زودي بايد غرامت سنگين اين‏کار را بپردازي، آن هنگامي‏که چيزي جز همانچه به‏دست خود پيش فرستاده‏اي نيابي و پروردگار سبحان به بندگان ستم نمي‏کند! شکوه ما تنها به خداي تعالي است و بر او اعتماد داريم![اي يزيد!] اکنون هر نقشه و توطئه‏اي داري درباره ما انجام ده و از هر کوششي در اين‏باره فرو گذار مکن، اما به خدا سوگند[هر چه کني ]نمي‏تواني نام و نشان ما را محوکني، و سروش ما را بميراني و به حد ما نتواني رسيد و ننگ اين اعمال ننگين و ستم‏ها را نتواني شست. و بدان‏که راي و تدبيرت سست و روزگارت اندک و انگشت‏شمار و جمعيتت روبه پراکندگي است و در آن‏روز که منادي خدا فرياد زند: أَلالَعْنَةُ اللَّهِ عَلَي‏الظّالِمينَ ؛ [همانا لعنت خدا برستمکاران!] با اينهمه من خداي‏را ستايش مي‏کنم که آغاز زندگي ما را سعادت و آمرزش و پايان آن‏را شهادت و رحمت قرار داد. از خداي تعالي مي‏خواهيم که پاداش نيک خود را بر شهيدان ما کامل کند، که براستي او بهترين دوست و مهربان است، و هم او ما را کافي است که بهترين مدافع و وکيل است.]

کساني که با ادبيات عرب سروکار داشته باشند مي‏دانند که استعارات، کنايات، فصاحت و بلاغت و در عين حال شجاعت در ايراد اين خطابه به حدّي است که نمي‏توان خصوصيات آن را در الفاظ فارسي ترجمه کرد. روي‏هم‏رفته چنانچه گفتيم بانوي شجاع کربلا با تمام محدوديّتها و فشارهاي ناشي از آن همه مصيبت و صدمات جسمي و روحي، در اين سخنراني نسبتاً کوتاه همه چيز را گفته و به گونه‏اي حساب شده و جامع سخن‏رانده و راه هرگونه عذر و بهانه را بر دشمن خونخوار و ضدّ انسان خود بسته و خلاصه ازاين فرصت کوتاه و حسّاس، حدّاکثر استفاده را براي محکوم ساختن و کوبيدن جبّار و ياغي زمان خود کرده است. تا آنجا که در دستگاه سلطنت پسر معاويه زلزله‏اي انداخت و او را ناچار کرد تا به نحوي براي اين تنديها و افشاگريهاي دختر عليعليه السلام توجيهي بتراشد، و افکار حاضران را از تدبّر در سخنان زينب و آثار آن به سوي ديگري متوجه سازد. از همين روست که مي‏گويند يزيد پاسخ همه حقگوييهاي زينب را با يک شعرداد و گفت: يا صَيْحَةً تُحْمَدُ مِنْ صَوائِحِ‏ ما اَهْوَنَ المَوْتَ عَلَي النَّوائِحِ‏ فريادي است شايسته که از حلقوم فريادگري بيرون آيد و تحمل مرگ بر زنان نوحه‏گر آسان نيست! وي با خواندن اين شعر مي‏خواست به‏حاضران مجلس بفهماند که سخنان تند، سرزنشها، افشاگريها و اهانتها ناشي، از احساسات قلبي و تأثرات دروني اين زن است و روي حساب و اساسي نيست اما: زينب کار خود را کرده و رسالت سنگين و پرمخاطره خود را به‏انجام رسانيده و آبروي يزيد و خاندان کثيف بني‏اميه را برده و پرده از روي جناياتشان برداشته بود به گونه‏اي که ديگر با خواندن اين شعر و امثال آن جبران نمي‏شد. طولي نکشيد که يزيد ناچار شد تا از جناياتش‏ اظهار ندامت و پشيماني کند و گناه را به گردن پسر بي‏اصل و نسب زياد بيندازد و خود را در قتل سيدالشهداءعليه السلامبي‏گناه جلوه دهد و به‏دنبال آن درصدد دلجويي و نوازش خاندان پيغمبر برآمد و از آن مصيبتها و اهانتها عذرخواهي کند تا بدين‏وسيله احساسات مردم مسلمان شام که سخت برضدّ او تحريک شده بود و بيم يک انفجار و انقلاب از اين ناحيه مي‏رفت را آرام کند از اين‏رو مي‏نويسند: يزيد زين‏العابدين و بانوان را خواست و پس از عذرخواهي و اظهار ندامت و پشيماني وقايع اخير و انداختن مسؤوليّت اين حوادث به گردن پسر زياد و ديگران، به آنها پيشنهاد کرد که هم‏اکنون مي‏توانيد با کمال عزت و احترام در شام بمانيد و يا به‏شهر و موطن اصلي خود مدينه بازگرديد. خاندان پيغمبر که مي‏دانستند اين پيشنهاد يزيد جز از روي ناچاري و ترس از عکس‏العمل مردم شام صورت نگرفته است و هدفي جز عوامفريبي ندارد بازهم از اين فرصت کوتاه به دست آمده بهره‏برداري بيشتر کردند، و در جهت کامل کردن رسالت تاريخي خويش به او گفتند: نخست ما را آزاد بگذار تا براي کشتگان خود عزاداري کنيم، چون از روز شهادت عزيزنمان، نگذاشته‏اند براي آنها گريه کنيم و اشک بريزيم. و بر طبق نقلي وقتي يزيد پيشنهاد مزبور را کرد حضرت زين‏العابدينعليه السلام فرمود: من بايد در اين مورد با عمه‏ام زينب مشورت کنم چون سرپرست يتيمان و غمگسار اسيران‏ اوست. چون با زينب در اين باره مذاکره کرد حضرت زينب اين پيشنهاد را داد. به هر صورت بانوي شجاع و قهرمان ما در تشکيل چنين مجلسي که بطور وضوح به‏رسوايي بيشتر يزيد و بني‏اميه منجر مي‏شد و تکميل‏کننده مجلس‏ها و تبليغات و سخنرانيهاي پيشين بود، نقش اصلي و اساسي داشته است که از ديد اهل تاريخ و آگاهان پوشيده و مخفي نيست. همچنين يزيد بخوبي مي‏دانست که تشکيل چنين مجلسي به زيان او و سلطنت او تمام مي‏شود، اما چون خودش قول داده بود که با هر خواسته آنها موافقت کند، به ناچار خانه وسيعي در اختيار اهل‏بيت پيغمبر گذاشت و مراسم عزاداري امامعليه السلام در کنار قصر يزيد برپا شد. مرثيه خوان مجلس نيز بيشتر همان بانوي بزرگوار يعني حضرت زينب عليها السلام بود. از جمله مرثيه‏هاي منظوم آن مخدّره در مجلس مزبور اين است: اَما شَجاکَ يا سَکَن‏ قَتْلَ الحُسَينِ وَ الحَسَن‏ ظَمآنَ مِنْ طُولِ الحَزَن‏ وَ کُلُّ وَغْدٍ ناهِلُ‏ يَقُولُ يا قَومِ اَبي‏ عَلِيٌّ البَرُّ الوَصّي‏ وَ فاطِمٌ اُمّي اَلّتي‏ لَهَا التُّقَي‏ وَ النائِلُ‏ مَنّوُاعَلَي ابنِ المُصْطَفي‏ بِشَرْبَةٍ يُحْيي‏بِها اَطفالُنا مِنَ الظَّما حَيْثُ الفُراتُ سائِلُ‏ باري با تشکيل مجلس مزبور غُلغله‏اي در شام برپا شد و زنان هاشمي و ديگران دسته دسته و گروه گروه براي‏ عرض تسليت به زينب و بازماندگان ديگر امامعليه السلام به خانه مزبور مي‏آمدند و دختر اميرالمؤمنينعليه السلام نيز جزئيات شهادت امامعليه السلام و مصايب ديگر وارد شده بر آنها را در قالب نثر و نظم براي زنان شامي تشريح مي‏کرد. اين برنامه بنابر نقلي هفت روز ادامه داشت و يزيد ناچار شد به عناوين مختلف از ادامه آن وضع جلوگيري کند، چنان که برخي گفته‏اند وسايل حرکت خاندان عصمت را به مدينه فراهم کرد و به گفته برخي خود آنها رفتن به مدينه را برماندن در شام ترجيح دادند و يزيد نيز که منتظر چنين فرصتي بود آنان را بسرعت به مدينه فرستاد.

بازگشت به مدينه

در مدّت توقّف اهل‏بيت در شام و اينکه آيا در به کربلا هم آمدند يا نه روايات مختلفي نقل شده است بدين جهت به طور يقين نمي‏توان در هيچ‏کدام از اين دو موضوع اظهار نظر قطعي کرد و دليل معتبري هم در اثبات قطعي هر کدام دردست نيست بخصوص درمورد آمدن اهل‏بيت به کربلا و زيارت آنان در اربعين و برخورد آنان با جابر بن‏عبداللَّه در سر قبر حضرت اباعبداللَّه الحسينعليه السلام که بر فرض صحت اين موضوع، بعضي احتمال داده‏اند اين ديدار پس از بازگشت از شام و در اربعين سال بعد بوده است و احتمالات ديگري که ان‏شاءاللَّه در جاي خود مذکور خواهد شد. به طور مسلم اگر چنين ماجرايي اتفاق افتاده باشد طبعاً قبايل اطراف نيز باخبر مي‏شدند و در آنجا اجتماع مي‏کردند و اگر زينب عليها السلام نيز همراه آنان بوده باشد باز هم اين فرصت به دست بانوي بزرگوار ما آمده بود تا بر تربت برادر و بر سر قبر آن شهيد جاويدان، درد دلهاي خود و مظالم دستگاه يزيد وجيره‏خواران خبيث او را برملا کند و بذر انقلاب را در سرزميني که عزيزانش را با کمال قساوت و بي‏رحمي به خاک و خون کشيدند بيفشاند. شاعر پارسي زبان، اختر طوسي ، زبان‏حال آن مظلومه را چنين سروده است: پس از تو جان برادر! چه رنجها که کشيدم‏ چه شهرها که نگشتم، چه کوچه‏ها که نديدم‏ به سختجاني خود اين‏قدر نبود گمانم‏ که بي‏تو زنده به شام بلا و کوفه رسيدم‏ برون نمود در آن‏دم چو شمر، پيرهنت را به‏تن ز پنجه غم، جامه هر زمان بدريدم‏ چو ماه چهارده ديدم سرتو را به سرني‏ هلال‏وار زبار مصيبت تو خميدم‏ ز تازيانه و طعن سنان و طعنه دشمن‏ دگر ز زندگي خويش گشت قطع اميدم‏ هنگام ورود به‏مدينه نيز چنين فرصتي به دست آمد وبار ديگر احساسات قلبي وي با ديدن در و ديوار شهر مدينه تحريک شد و به ياد آن روزي افتاد که به همراه برادران، برادرزادگان و فرزندان خود از اين شهر بيرون رفت و اکنون با يتيمان و داغديدگان آنان بدانجا باز مي‏گردد. بدين‏ جهت ديدن آن منظره براي دختر عليعليه السلام بسيار ناگوار و رقّتبار بود به ويژه هنگامي که نزديکان و خويشان نزديک آن حضرت، به استقبال او آمدند و با او روبه‏رو شدند. به هر ترتيب باورود اهل‏بيت به مدينه، شهر يک پارچه صورت ماتم و عزا و شيون به خود گرفت و با گذشت هر روز از ورود آنان به شهر، گويا مصيبت تازه‏تر و زمينه تازه‏اي براي انقلاب بر ضدّ حکومت مرکزي شام فراهم مي‏شد تا آنجا که پس از گذشت يکي دو سال شهر مدينه در واقعه حرّه برضدّ بني‏اميه و يزيد قيام کرد و شهرهاي ديگر چون مکه و کوفه نيز به تدريج پرچم مخالفت با يزيد برافراشتند و توانستند از سلطه يزيد خارج شوند. همچنين پس از حدود چهارسال شرّ اين خاندان کثيف يعني فرزندان ابوسفيان از سر مسلمانان کم شد و حکومت به‏بني مروان منتقل گرديد. در تاريخ وفات حضرت زينب عليها السلام نظريات مختلفي وجود دارد: مشهور آن است که وفات آن بانوي معظمه در شب يکشنبه چهاردهم ماه رجب سال 62 هجري يعني حدود يک و نيم سال پس از واقعه جانخراش کربلا و شهادت برادرش امام حسينعليه السلام اتفاق افتاده است. سلام اللَّه و رضوانه و مغفرته عليها .

محل دفن‏

چون با ورود حضرت زينب عليها السلام به مدينه، آن بانوي حماسه‏ساز در هر مجلس و محفلي برضدّ بني‏اميه سخن‏ مي‏گفت و مظالم و جنايات آنها را بازگو مي‏کرد، فرماندار مدينه ماجرا را به يزيد نوشت و يزيد دستور داد زينب را مخيّر سازند تا به هر شهري جز مکه و مدينه مي‏خواهد برود که آن حضرت شام را انتخاب کرد و در آنجا اقامت گزيد و پس از چندي از دنيا رفت و در همين جاي کنوني در خارج شهر دمشق معروفه به سيّده زينب مدفون شد. محل دفن آن حضرت مزار شيعيان و اهالي شام گرديد. واللَّه العالم. در شهر قاهره نيز مکاني به نام مقام سيده زينب وجود دارد که مصريان آن را قبر زينب دختر اميرمؤمنانعليه السلام مي‏دانند. در کنار آن نيز مسجدي بسيار بزرگ و زيبا ساخته شده است که مردم مصر با خلوص و ارادتي زايدالوصف به کنار ضريح و مرقد مزبور آمده، آنجا را زيارت مي‏کنند و نماز و دعا مي‏خوانند و در آنجا مجالس ذکر و حفله تشکيل مي‏دهند. برخي احتمال داده‏اند که گنبد و بارگاهي که در مصر است محل دفن زينب دختر يحيي بن‏حسن بن‏زيد بن‏حسن بن‏علي بن‏ابي‏طالبعليه السلام باشد که در سال 193 هجري به همراه عمه‏اش نفيسه خاتون - که قبر او نيز در قاهره مصر است - بدانجا رفته است.

فرزندان زينب عليها السلام‏

مشهور است که زينب عليها السلام از همسرش عبداللَّه بن‏جعفر چهار پسر و يک دختر به نامهاي علي، محمد، عون، عباس، امّ‏کلثوم آورد. طبرسي در کتاب اعلام الوري فرزندان زينب را از عبداللَّه سه پسر به نام‏هاي علي، جعفر و عون و يک دختر به نام امّ‏کلثوم ذکر کرده است. که دو تن از پسران يعني عون و محمد به همراه زينب عليها السلام به کربلا آمدند و به درجه شهادت رسيدند. باري نوشته‏اند در روز عاشورا نخست محمد ابن‏عبداللَّه به ميدان آمد و اين ارجوزه را خواند: اَشْکُو اِلَي اللَّهِ مِنَ العُدوانِ‏ قِتالَ قَوْمٍ فِي الرَّدي‏ عُمْيانِ‏ قَدْ تَرَکُوا مَعالِمَ القُرآنِ‏ وَ مُحْکَمِ التَنْزيلِ وَ التِبْيانِ‏ وَ اَظْهَرُوا الکُفْرَ مَعَ الطُّغْيانِ‏ و شجاعانه جنگيد تا اين که پس از به خاک هلاک افکندن ده نفر مردي به نام عامر بن‏نهشل او را به شهادت رسانيد. پس از وي عون به‏ميدان آمد و اين ارجوزه را سرود: اِنْ تُنْکِرُوني فأَنَا ابْنُ‏جَعْفَرِ شَهيدُ صِدْقٍ فِي‏الجَنانِ الاَزْهَرِ يَطيرُ فيها بِجِناحٍ اَخْضَرِ کَفي‏ بِهذا شَرَفاً فِي المَحْشَرِ و دليرانه حمله آغاز کرد تا سه تن از سواران و هيجده تن از سربازان پياده دشمن را به‏قتل رسانيد و آنگاه به‏دست‏ مردي به نام عبداللَّه بن‏قطنه طايي شهيد شد. هنگامي که خبر شهادت آن دو در مدينه منتشر شد، مردم به خانه عبداللَّه مي‏آمدند و او را تسليت مي‏دادند. عبداللَّه مي‏گفت: و اين افتخار من است که اگر خود در آن واقعه نبودم دو فرزندم حضور داشته و جان خود را بي‏دريغ در راه دفاع از وي نثار کردند، و اگر من به جان خودم نتوانستم با او مواسات کنم با جان دو فرزندم با او مواسات نمودم.

منبع:

پایگاه دریافت کتب و فایل های شیعه shiabooks.

در همین رابطه:

دسته بندی :