خطبه شِقشِقیّه سندی دائمی در بیان مظلومیت امیرالمومنین ( ع )

پنج شنبه 23 فروردین 1397 - 12:30:16
 خطبه شِقشِقیّه سندی دائمی در بیان مظلومیت امیرالمومنین ( ع )

حضرت علی(ع) در خطبه شقشقیه عملکردهای خلفا را نقد می‌کند و اصل خلافت هر یک از آنان را زیر سؤال می‌برد. همچنین به هجوم مردم برای بیعت با او و نیز سه گروه ناکثین، قاسطین و مارقین اشاره و سرانجام وجه پذیرش حکومت توسط خویش را بیان می‌کنند.

تهران- الکوثر: این خطبه از مهمترین خطبه هاى نهج البلاغه است و چون مسائل مربوط به خلافت بعد از رسول خدا (ص) را بى پرده شرح مى دهد براى گروهى جنجال برانگیز شده است.نکته هایى در این خطبه وجود دارد که در هیچ یک از خطبه هاى نهج البلاغه نیست و در عین کوتاهى، یک دوره تاریخ اسلام مربوط به عصر خلفاى نخستین در آن خلاصه شده است.تحلیلهاى دقیق و جالبى دارد که براى صاحب نظران، بسیار قابل مطالعه است و نکاتى در آن دیده مى شود که در هیچ جاى دیگر دیده نخواهد شد.

قبل از ورود در شرح و تفسیر این خطبه اشاره به چند نکته لازم به نظر مى رسد:

۱- نام خطبه: نام این خطبه از جمله آخر آن گرفته شده است که امام (ع) در پاسخ تقاضاى ابن عباس براى ادامه خطبه، به او فرمود: (تلک شقشقه هدرت ثم قرت) که معادل آن در فارسى چنین است: (این شعله آتشى بود که از دل زبانه کشید و فرو نشست) و به این ترتیب درخواست ابن عباس را براى ادامه سخن رد کرد، چون حال و هوایى که امام (ع) را براى بیان آن سخنان آتشین و حساس آماده کرده بود تغییر یافت، زیرا کسى از میان جمعیت برخاست و نامه اى به دست حضرت داد و فکر امام (ع) را به مسائل دیگرى متوجه ساخت.

۲- زمان صدور: در مورد زمان صدور این خطبه در میان شارحان نهج البلاغه گفتگوست، بعضى مانند محقق خویى معتقدند: از محتواى خطبه و همچنین اسناد و طرق آن استفاده مى شود که این سخنان را در اواخر عمر شریفش بعد از ماجراى جنگ جمل و صفین و نهروان و پیکار با ناکثین و قاسطین و مارقین ایراد فرموده و انصافا محتواى خطبه نیز این نظر را تایید مى کند.

۳- مکان ایراد خطبه: جمعى از شارحان نهج البلاغه از ذکر مکان صدور خطبه خاموشند ولى بعضى معتقدند که امام (ع) آن را بر فراز منبر مسجد کوفه ایراد فرموده و ابن عباس مى گوید: امام (ع) آن را در (رحبه) ایراد فرمود و این در موقعى بود که سخن از مساله خلافت به میان آمد، طوفانى در قلب مبارک امام (ع) برخاست و این سخنان را ایراد فرمود.

۴- سند خطبه: در مورد سند خطبه نیز گفتگوست.بعضى گفته اند: این خطبه از خطبه هاى متواتر است و بعضى به عکس، گفته اند این خطبه از على (ع) نیست و او هرگز از مساله خلافت شکایت نکرده، بلکه ساخته و پرداخته سیدرضى مى باشد.شارح معروف، ابن میثم بحرانى مى گوید: این دو ادعا هر دو باطل و در طریق افراط و تفریط است.سند خطبه به حد تواتر نرسیده و از طرفى این ادعا که از سخنان سیدرضى است نیز بى پایه است (و حق این است که از عل ى (ع) صادر شده است).

اشکال تراشى در سند این خطبه، به خاطر این نیست که ضعف و فتورى در آن راه دارد و یا با سایر خطبه هاى نهج البلاغه از نظر ارزش متفاوت مى باشد، بلکه به عکس، چنان که خواهد آمد این خطبه داراى اسناد متعددى است که در بعضى از خطبه هاى بعضى نهج البلاغه این همه اسناد وجود ندارد.تنها چیزى که سبب اشکال تراشى درباره خطبه شده است این است که با پیشداوریها و ذهنیت گروهى از افراد سازگار نیست.

آنها به جاى این که پیشداورى و ذهنیت خود را با آن اصلاح کنند، به فکر مخدوش کردن اسناد خطبه افتاده اند تا مبادا به ذهنیت آنها لطمه اى وارد شود.به هر حال از جمله اسنادى که غیر از نهج البلاغه براى این خطبه ذکر شده، اسناد زیر است:

 ابن جوزى در کتاب تذکره الخواص مى گوید: این خطبه را امام (ع) در پاسخ کسى ایراد فرمود که هنگامى که امام (ع) به منبر رفته بود از آن حضرت پرسید: ما الذى ابطا بک الى الان، چه چیز سبب شد که تا این زمان زمام خلافت را به دست نگیرى؟ این سخن نشان مى دهد که ابن جوزى طریق دیگرى براى این خطبه در اختیار داشته است، زیرا سوال این جوان در نهج البلاغه مطرح نیست حتما ابن جوزى از طریق دیگرى گرفته است.

شارح م عروف ابن میثم بحرانى مى گوید: این خطبه را در دو کتاب یافتم که تاریخ تالیف آنها، قبل از تولد سیدرضى- ره- بوده است: نخست در کتاب الانصاف نوشته ابوجعفر ابن قبه شاگرد کعبى، که یکى از بزرگان معتزله است که وفات او قبل از تولد سیدرضى است.دیگر این که نسخه اى از آن را یافتم که بر آن، خط ابوالحسن على بن محمد بن فرات وزیر المقتدر بالله بود و این، شصت و چند سال قبل از تولد سیدرضى بوده است.سپس مى افزاید: بیشترین گمان من این است که آن نسخه مدتى قبل از تولد ابن فرات نوشته شده بوده است.

ابن ابى الحدید نیز مى گوید: استادم واسطى در سال ۶۰۳ از استادش ابن خشاب چنین نقل کرد که او در جواب این سوال که آیا این خطبه مجعول است؟ گفت: نه به خدا سوگند! من مى دانم که کلام امام (ع) است همانگونه که مى دانم اسم تو مصدق بن شبیب واسطى است.من ادامه دادم و گفتم: بسیارى از مردم مى گویند این از سخنان سیدرضى است.او در پاسخ گفت: سیدرضى و غیر سیدرضى کجا، و این بیان و این اسلوب ویژه کجا؟! ما رساله هاى سیدرضى را دیده ایم و روش و طریقه و فن او را در نثر شناخته ایم، هیچ شباهتى با این خطبه ندارد سپس افزود: به خدا سوگند من این خطبه را در کتابهایى یافت ه ام که دویست سال قبل از تولد سیدرضى تصنیف شده است.من این خطبه را با خطوطى دیده ام که آنها را مى شناسم و مى دانم خط کدام یک از علما و اهل ادب است پیش از آن که پدر رضى متولد شود.سپس ابن ابى الحدید مى گوید: من نیز خودم قسمت مهم این خطبه را در نوشته هاى استاد ابوالقاسم بلخى که از علماى بزرگ معتزله بود یافته ام و او معاصر المقتدربالله بود که مدت زیادى قبل از تولد سیدرضى مى زیسته است و نیز بسیارى از آن را در کتاب ابن قبه (که از متکلمان امامیه است) به نام الانصاف یافتم و او از شاگردان ابوالقاسم بلخى است و قبل از سیدرضى مى زیسته است.

مرحوم علامه امینى در الغدیر، جلد ۷، صفحه ۸۲ به بعد، این خطبه را از ۲۸ کتاب، آدرس داده است.محتواى خطبه: همانگونه که قبلا نیز اشاره شد این خطبه در تمام فرازهایش از مساله خلافت بعد از پیامبر اسلام (ص) سخن مى گوید و مشکلاتى را که در دوران خلفا به وجود آمد در عبارات کوتاه و پرمعنى و بسیار داغ و موثر شرح مى دهد و با صراحت، این حقیقت را بیان مى کند که بعد از رسول خدا (ص) او، از همه شایسته تر براى این مقام بود و شدیدا تاسف مى خورد که چرا خلافت از محور اصلى تغییر داده شد.در پایان خطبه،  داستان بیعت مردم را با خودش شرح مى دهد و اهداف پذیرش بیعت را در جمله هاى بسیار زیبا و الهام بخش بیان مى فرماید.

متن خطبه

وَ مِنْ خُطْبَة لَهُ عليه السّلام

از خطبه هاى آن حضرت است

وَ هِىَ الْمَعْرُوفَةُ بِالشِّقْشِقِيَّة

معروف به شِقشِقيّه

اَما وَاللّهِ لَقَدْ تَقَمَّصَهَا ابْنُ اَبى قُحافَةَ وَ اِنَّهُ لَيَعْلَمُ اَنَّ مَحَلّى مِنْها

هان! به خدا قسم ابوبكر پسر ابوقحافه جامه خلافت را پوشيد در حالى كه مى دانست جايگاه من در خلافت

مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحى، يَنْحَدِرُ عَنِّى السَّيْلُ، وَلايَرْقى اِلَىَّ

چون محور سنگ آسيا به آسياست، سيل دانش از وجودم همچون سيل سرازير مى شود، و مرغ انديشه به قلّه

الطَّيْرُ. فَسَدَلْتُ دُونَها ثَوْباً، وَطَوَيْتُ عَنْها كَشْحاً، وَ طَفِقْتُ اَرْتَأى

منزلتم نمى رسد. اما از خلافت چشم پوشيدم، و روى از آن برتافتم، و عميقاً انديشه كردم كه با

بَيْنَ اَنْ اَصُولَ بِيَد جَذّاءَ، اَوْ اَصْبِرَ عَلى طِخْيَة عَمْياءَ، يَهْرَمُ فيهَا

دست بريده و بدون ياور بجنگم، يا آن عرصه گاه ظلمت كور را تحمل نمايم، فضايى كه پيران در آن

الْكَبيرُ، وَ يَشيبُ فيهَا الصَّغيرُ، وَ يَكْدَحُ فيها مُؤْمِنٌ حَتّى يَلْقى رَبَّهُ!

فرسوده، و كم سالان پير، و مؤمن تا ديدار حق دچار مشقت مى شود!

فَرَاَيْتُ اَنَّ الصَّبْرَ عَلى هاتا اَحْجى، فَصَبَرْتُ وَ فِى الْعَيْنِ قَذًى،

ديدم خويشتندارى در اين امر عاقلانه تر است، پس صبر كردم در حالى كه گويى در ديده ام خاشاك بود،

وَ فِى الْحَلْقِ شَجاً! اَرى تُراثى نَهْباً. حَتّى مَضَى الاَْوَّلُ لِسَبيلِهِ،

و غصه راه گلويم را بسته بود! مى ديدم كه ميراثم به غارت مى رود. تا نوبت اولى سپرى شد،

فَاَدْلى بِها اِلَى ابْنِ الْخَطّابِ بَعْدَهُ. ] ثُمِّ تَمَثَّلَ بِقَوْلِ الاَْعْشى: [

و خلافت را پس از خود به پسر خطّاب واگذارد. ]سپس امام وضع خود را به شعر اعشى مثل زد:[

شَتّانَ ما يَوْمى عَلى كُورِها *** وَ يَوْمُ حَيّانَ اَخى جابِرِ

«چه تفاوت فاحشى است بين امروز من با اين همه مشكلات، و روز حيّان برادر جابر كه غرق خوشى است».

فَيا عَجَباً بَيْنا هُوَ يَسْتَقيلُها فى حَياتِهِ، اِذْ عَقَدَها لاِخَرَ بَعْدَ

شگفتا! اولى بااينكه در زمان حياتش مى خواست حكومت را واگذارد، ولى براى بعدخود عقد خلافت را جهت

وَفاتِهِ. لَشَدَّ ما تَشَطَّرا ضَرْعَيْها! فَصَيَّرَها فى حَوْزَة خَشْناءَ،

ديگرى بست. چه سخت هر كدام به يكى از دو پستان حكومت چسبيدند! حكومت را به فضايى خشن كشانيده،

يَغْلُظُ كَلْمُها، وَ يَخْشُنُ مَسُّها، وَ يَكْثُرُ الْعِثارُ فيها، وَ الاِْعْتِذارُ مِنْها.

و به كسى رسيد كه كلامش درشت، و همراهى با او دشوار، و لغزشهايش فراوان، و معذرت خواهيش زياد بود.

فَصاحِبُها كَراكِبِ الصَّعْبَةِ، اِنْ اَشْنَقَ لَها خَرَمَ،

بودن با حكومت او كسى را مى ماندكه بر شتر چموش سوار است، كه اگر مهارش را بكشد بينى اش زخم شود،

وَ اِنْ اَسْلَسَ لَها تَقَحَّمَ! فَمُنِىَ النَّاسُ لَعَمْرُ اللّهِ بِخَبْط وَ شِماس  ،

و اگر رهايش كند خود و راكب را به هلاكت اندازد! به خدا قسم امت در زمان اودچاراشتباه و ناآرامى،

وَ تَلَوُّن وَ اعْتِراض  . فَصَبَرْتُ عَلى طُولِ الْمُدَّةِ، وَ شِدَّةِ الْمِحْنَةِ.

و تلوّن مزاج و انحراف از راه خدا شدند. آن مدت طولانى را نيز صبر كردم، و بار سنگين هر بلايى را به دوش كشيدم.

حَتّى اِذا مَضى لِسَبيلِهِ، جَعَلَها فى جَماعَة زَعَمَ اَنِّى اَحَدُهُمْ.

تا زمان او هم سپرى شد، و امر حكومت را به شورايى سپرد كه به گمانش من هم (با اين منزلت خدايى) يكى از آنانم!

فَيالَلّهِ وَ لِلشُّورى! مَتَى اعْتَرَضَ الرَّيْبُ فِىَّ مَعَ الاَْوَّلِ مِنْهُمْ حَتّى

خداوندا چه شورايى! من چه زمانى در برابر اولين آنها در برترى و شايستگى مورد شك بودم كه امروز

صِرْتُ اُقْرَنُ اِلى هذِهِ النَّظائِرِ؟! لكِنّى اَسْفَفْتُ اِذْ اَسَفُّوا، وَ طِرْتُ

همپايه اين اعضاى شورا قرار گيرم؟! ولى (به خاطر احقاق حق) در نشيب و فراز شورا با آنان

اِذْ طارُوا. فَصَغى رَجُلٌ مِنْهُمْ لِضِغْنِهِ، وَ مالَ الاْخَرُ لِصِهْرِهِ،

هماهنگ شدم، در آنجا يكى به خاطر كينه اش به من رأى نداد، و ديگرى براى بيعت به دامادش تمايل كرد،

مَعَ هَن وَ هَن. اِلى اَنْ قامَ ثالِثُ الْقَوْمِ نافِجاً حِضْنَيْهِ بَيْنَ نَثيلِهِ

و مسائلى ديگر كه ذكرش مناسب نيست. تا سومى به حكومت رسيد كه برنامه اى جز انباشتن شكم

وَ مُعْتَلَفِهِ، وَ قامَ مَعَهُ بَنُو اَبيهِ يَخْضِمُونَ

و تخليه آن نداشت، و دودمان پدرى او (بنى اميه) به همراهى او برخاستند

مالَ اللّهِ خِضْمَ الاِْبِلِ نِبْتَةَ الرَّبيع  ِ، اِلى اَنِ انْتَكَثَ

و چون شترى كه گياه تازه بهار را با ولع مى خورد به غارت بيت المال دست زدند، در نتيجه اين اوضاع رشته اش

فَتْلُهُ، وَ اَجْهَزَ عَلَيْهِ عَمَلُهُ، وَ كَبَتْ بِهِ بِطْنَتُهُ.

پنبه شد، و اعمالش كار او را تمام ساخت، و شكمبارگى سرگونش نمود.

 

بيعت با امام عليه السّلام

فَما راعَنى اِلاّ وَالنَّاسُ كَعُرْفِ الضَّبُع  ِ اِلَىَّ، يَنْثالُونَ عَلَىَّ مِنْ كُلِّ

آن گاه چيزى مرا به وحشت نينداخت جز اينكه مردم همانند يال كفتار بر سرم ريختند، و از هر طرف به من

جانِب، حَتّى لَقَدْ وُطِئَ الْحَسَنانِ، وَ شُقَّ عِطْفاىَ،

هجوم آورند، به طورى كه دو فرزندم در آن ازدحام كوبيده شدند، و ردايم از دو جانب پاره شد،

مُجْتَمِعينَ حَوْلى كَرَبيضَةِ الْغَنَمِ. فَلَمّا نَهَضْتُ بِالاَْمْرِنَكَثَتْ طائِفَةٌ،

مردم چونان گله گوسپند محاصره ام كردند. اما همين كه به امر خلافت اقدام نمودم گروهى پيمان شكستند،

وَ مَرَقَتْ اُخْرى، وَ قَسَطَ آخَرُونَ، كَاَنَّهُمْ لَمْ يَسْمَعُوا كَلامَ اللّهِ حَيْثُ

و عده اى از مدار دين بيرون رفتند، و جمعى ديگر سر به راه طغيان نهادند، گويى هر سه طايفه اين سخن خدا را

يَقُولُ: «تِلْكَ الدّارُ الاْخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذينَ لايُريدُونَ عُلُوًّا

نشنيده بودند كه مى فرمايد: «اين سراى آخرت را براى كسانى قرار داده ايم كه خواهان برترى و فساد

فِى الاَْرْضِ وَلافَساداً وَالْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقينَ.» بَلى وَ اللّهِ لَقَدْ سَمِعُوها

در زمين نيستند، و عاقبت خوش از پرهيزكاران است.» چرا، به خدا قسم شنيده بودند

وَ وَعَوْها، وَلكِنَّهُمْ حَلِيَتِ الدُّنْيا فى اَعْيُنِهِمْ، وَ راقَهُمْ زِبْرِجُها.

و آن را از حفظ داشتند، امّا زرق و برق دنيا چشمشان را پر كرد، و زيور و زينتش آنان را فريفت.

اَما وَ الَّذى فَلَقَ الْحَبَّةَ، وَبَرَاَ النَّسَمَةَ، لَوْلا حُضُورُ الْحاضِرِ،

هان! به خدايى كه دانه را شكافت، و انسان را بهوجود آورد، اگر حضور حاضر،

وَ قيامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النّاصِرِ، وَ ما اَخَذَ اللّهُ عَلَى الْعُلَماءِ اَنْ

و تمام بودن حجت بر من به خاطر وجود ياور نبود، و اگر نبود عهدى كه خداوند از دانشمندان گرفته

لايُقارُّوا عَلى كِظَّةِ ظالِم وَ لاسَغَبِ مَظْلُوم، لاََلْقَيْتُ حَبْلَها عَلى

كه در برابر شكمبارگى هيچ ستمگر و گرسنگى هيچ مظلومى سكوت ننمايند، دهنه شتر حكومت را بر

غارِبِها، وَ لَسَقَيْتُ آخِرَها بِكَاْسِ اَوَّلِها، وَ لاََلْفَيْتُمْ دُنْياكُمْ

كوهانش مى انداختم، و پايان خلافت را با پيمانه خالى اولش سيراب مى كردم، آنوقت مى ديديد كه ارزش

هذِهِ اَزْهَدَ عِنْدى مِنْ عَفْطَةِ عَنْز!

دنياى شما نزد من از اخلاط دماغ بز كمتر است!

] قَالُوا: وَ قامَ اِلَيْهِ رَجُلٌ مِنْ اَهْلِ السَّوادِ عِنْدَ بُلُوغِهِ اِلى هذَا الْمَوْضِع  ِ مِنْ خُطْبَتِهِ،

]چون سخن مولا به اينجا رسيد مردى از اهل عراق برخاست و نامه اى

فَناوَلَهُ كِتاباً، فَاَقْبَلَ يَنْظُرُ فيهِ. فَلَمّا فَرَغَ مِنْ قِراءَتِهِ قَالَ لَهُ ابْنُ عَبّاس  رَضِىَ اللّهُ عَنْهُما:

به او داد، حضرت سرگرم خواندن شد، پس از خواندن، ابن عباس گفت:

يا اَميرَالْمُؤْمِنينَ، لَوِ اطَّرَدْتَ خُطْبَتَكَ مِنْ حَيْثُ اَفْضَيْتَ! فَقـالَ: [

اى اميرالمؤمنين، كاش سخنت را از همان جا كه بريدى ادامه مى دادى! فرمود:[

هَيْهاتَ يا ابْنَ عَبّاس، تِلْكَ شِقْشِقَةٌ هَدَرَتْ ثُمَّ قَرَّتْ.

هيهـات اى پسر عبـاس، اين آتش درونى بود كه شعله كشيد سپس فرو نشست!

] قالَ ابْنُ عَبّاس : فَوَاللّهِ ما اَسِفْتُ عَلى كَلام قَطُّ كَاَسَفى عَلى هذَا الْكَلامِ

] ابن عباس گفت: به خدا قسم بر هيچ سخنى به مانند اين كلام ناتمام

اَنْ لايَكُونَ اَميرُ الْمُؤْمِنينَ عَلَيْهِ السَّلامُ بَلَغَ مِنْهُ حَيْثُ اَرادَ.[

اميرالمؤمنين غصه نخوردم كه آن انسان والا درد دلش را با اين سخنرانى به پايان نبرد. [

] قَوْلُهُ عليه السّلام فى هذِهِ الخطبةِ: «كَراكِبِ الصَّعْبَةِ اِنْ اَشْنَقَ لَها خَرَمَ وَ اِنْ

سخن آن حضرت در اين خطبه: «كراكب الصعبة ان اشنق لها خرم و ان

اَسْلَسَ لَها تَقَحَّمَ» يُريدُ اَنَّهُ اِذَا شَدَّدَ عَلَيْها فى جَذْبِ الزِّمامِ وَ هِىَ تُنازِعُهُ رَأْسَها

اسلس لها تقحّم» منظور آن است كه راكب هرگاه مهار اين شتر را در حالى كه سرش را كنار مى كشد به سختى بكشد

خَرَمَ اَنْفَها. وَ اِنْ اَرْخى لَها شَيْئاً مَعَ صُعُوبَتِها تَقَحَّمَتْ بِهِ فَلَمْ يَمْلِكْها.

بينى اش را پاره مى كند و اگر با چموشى اى كه دارد رها كند او را به زمين مى كوبد و ديگر نمى تواند كنترلش كند.

يُقالُ: اَشْنَقَ النّاقَةَ اِذا جَذَبَ رَأْسَها بِالزِّمامِ فَرَفَعَهُ، وَ شَنَقَها اَيْضاً، ذَكَرَ ذلِكَ ابْنُ السِّكِّيتِ

گويند: «اَشْنَقَ النّاقَةَ» هنگامى كه سر شتر را با مهار نگه دارد و بالا بكشد. و «شَنَقَها» هم گويند. اين معنى را ابن سكيّت

فى اِصْلاحِ الْمَنْطِقِ. وَ اِنَّما قالَ عليه السّلام: «اَشْنَقَ لَها» وَ لَمْ يَقُلْ «اَشْنَقَها» لاَِنَّهُ جَعَلَهُ

در كتاب اصلاح المنطق گفته است. و اين كه امام فرمود: «اَشْنَقَ لَها» و نفرمود: «اَشْنَقَها» زيرا مى خواست

فى مُقَابَلَةِ قَوْلِهِ «اَسْلَسَ لَها»، فَكَاَنَّهُ عَلَيْهِ السَّلامُ قالَ: اِنْ رَفَعَ لَها رَأْسَها، بِمَعْنى اَمْسَكَهُ

هموزن باشد با «اَسْلَسَ لَها»، گويا آن حضرت فرموده: اگر سرش را بالا بكشـد، بدين معنى كه سر شتر را با مهار

عَلَيْها بِالزِّمامِ. و فِى الحديثِ: «اَنَّ رَسُولَ اللّهِ صَلّى اللّه عليه وآله خَطبَ عَلى ناقَتِهِ

او بالا نگاه دارد. و در حديث آمده: «رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بر روى شتر خود خطبه مى خواند و

وَ قَدَ شَنَقَ لَها فَهِىَ تَقْصَعُ بِجَرَّتِها». وَ مِنَ الشّاهِدِ عَلى اَنَّ اَشْنَقَ بِمَعْنى شَنَقَ قَوْلُ

مهار او را بالا مى كشيد و شتر در حال نشخوار بود». از شواهدى كه اَشْنَقَ به معناى شَنَقَ آمده سخن

عَدِىِّ بْنِ زَيْد الْعِبادىِّ:

عـدى بن زيد عبادى است:

ساءَها ما تَبَيَّنَ فِى الاَْيْدى *** وَ اِشْناقُها اِلَى الاَْعْناقِ. [


از صفحه دین و زندگی الکوثر فارسی دیدن کنید

آموزش سوره های قرآن ویژه کودکان

برای عضویت در کانال تلگرامی الکوثرفارسی اینجا کلیک کنید

آیا مایل به نظردهی می باشید؟

* باقیمانده : (1000) حرف