جنایات رژیم آل خلیفه علیه زندانیان بحرینی

دو شنبه 11 اردیبهشت 1396 - 10:57:43
جنایات رژیم آل خلیفه علیه زندانیان بحرینی

بر اساس کتابی که زندانیان بحرینی منتشر کرده اند، نیروهای پلیس رژیم آل خلیفه در موارد متعدد اقدام به دزدیدن لوازم شخصی و غذای زندانیان می کنند. این اقدام تنها یکی از مشکلات زندانیان بحرینی است.

"زفرات" نام کتابی است که تعدادی از فعالان حقوق بشری بحرین نوشته و سعی کرده اند در آن گوشه ای از جنایت های صورت گرفته در زندان های رژیم آل خلیفه در این کشور بویژه در زمان انتفاضه اسرا در زندان "جو" (الجو) در مارس 2015 را مستند کنند.

این کتاب شامل 67 گزارش دست‌نویس از داخل زندان جو بعلاوه مجموعه ای از تصاویر و مستندات دیگر است که مجموعا 28 روش شکنجه در آن ترسیم شده است.

نام 63 تن از مهم ترین شکنجه گران رژیم آل خلیفه و عناصر پلیس و نیروهای ژاندامری بحرینی بعلاوه نیروهای مزدور اردنی و اماراتی نیز در این کتاب آمده است. راویان این کتاب مشاهداتشان در شکنجه خود و دوستانشان را که در برخی موارد به شهادت افراد شکنجه ‌شده از جمله عباس السمیع و سامی مشیمع و علی السنکیس منجر شده را تشریح می کنند.

گزارش‌های منتشر شده در این کتاب نمونه ای از پایداری و استقامت اسرای بحرین را نشان می‌دهد که در برابر مشکلات و سختی‌ها با عزم و ایمان و اراده مقاومت می‌کنند و ثابت کردند که اسارت نمی‌تواند آنها را از اهداف خود مبنی بر رسیدن به آزادی و کرامت انسانی و حقوق اولیه بشری بازدارد.

یکی از زندانیان در خاطرات دوران زندان خود در بحرین می نویسد: درروز سه‌شنبه 10 مارس 2015 به صورت مشخص بین ساعت‌های چهار و پنج بعدازظهر بود که صدای گلوله‌های گاز اشک‌آور و بمب‌های صوتی و گلوله‌های پلاستیکی را شنیدم.

بالگردها به صورت کامل در فضای بالای زندان به پرواز درآمده بودند. من در اتاق شماره 13 ساختمان شماره چهار بودم. ما به همراه تعداد دیگری از زندانیان در داخل سلول بودیم که بوی گاز اشک‌آور به همراه شنیدن صدای گلوله‌های ساچمه‌ای به ما رسید. من از سلول خارج شدم تا ببینم چه اتفاقی افتاده است.

در این شرایط بغرنج گروهی از نیروهای ضد شورش را دیدم که در بخش شماره سه روی یکی از زندانیان افتاده‌اند و با ابزارهای آهنی او را کتک می‌زدند. بار دیگر به سلول بازگشتم تا اتفاقات را به دوستانم گزارش دهم. ما در ادامه در اتاق را بستیم. حدود یک ربع بعد دیدیم که به بخش ما هم حمله شد. یکی از زندانیان با نام صادق و از ساکنان ستره درنتیجه استنشاق گاز اشک‌آور دچار تشنج شده بود.

بعد از اینکه صدای حمله نیروهای امنیتی به ساختمان خود را شنیدیم ، طی چند لحظه بعد صدای ناله و زاری زندانیان به آسمان بلند شد. ما همچنین صدای باتوم ها را می‌شنیدیم که روی بدن زندانیان فرود می‌آمد تا تمام افرادی که در سلول‌ها بودند را خارج کنند.

ما تنها در ساختمان شماره 13 باقی ‌ماندیم . تا اینکه در سلول ما باز شد و یکی از عناصر ضد شورش به فرمانده خود گفت که این زندانیان فراموش شده اند. او دستور داد که ما را نیز به جمع شکنجه کنندگان اضافه کنند. این اتفاق اندکی قبل از اذان مغرب همان روز افتاد و من نیز روزه بودم.

در این شرایط نیروهای ضد شورش وارد سلول ما شدند. یکی از زندانیان همراه ما محمد تقی از منطقه النویدرات بود ، او از سوی یکی از نیروهای پلیس اردنی در معرض انواع فحش‌ها و الفاظ رکیک و زشت قرار گرفت.

وی همچنین ضربات سختی را با لگد و پا بر سینه زندانی مذکور وارد کرد و در نهایت این زندان بیهوش شد. پلیس اردنی به ما دستور داد که او را نیز به خارج از بخش منتقل کنیم و ما نیز همان کار را انجام دادیم. هنوز به خارج از بخش نرسیده بودیم که به ما دستور دادند به داخل بخش برگردیم. مسافت موجود حدود 100 تا 150 متر بود. مسافتی که نیروهای ضدشورش در دو صف در آن ایستاده بودند و ما به همراه سایر زندانیان از میان آنها می‌گذشتیم. در هنگام عبور نیروهای ضد شورش با باتوم و میله های آهنی و فحش و ناسزا و الفاظ بسیار زشت ما را می نواختند. خون از سر و بدن زندانیان به روی زمین ریخته می شد.

وقتی به محوطه خارجی زندان رسیدیم ، کتک‌ها متوقف شد. این محوطه مملو از صدها نفر از زندانیان بود که نیروهای امنیتی مسلح به انواع تجهیزات و تسلیحات نظیر سلاح‌های ساچمه‌ای و سلاح‌های با گلوله‌های جنگی و پلاستیکی آنها را محاصره کرده بودند. دستانمان از پشت سر با نوارهای پلاستیکی بسته شده بود. برخی از زندانیان خارجی و سالخورده نسبت به نحوه بسته شدن دست‌هایشان معترض بودند

از جمله آنها من بودم که گره پلاستیکی آن اذیتم می کرد. این شرایط چهار ساعت ادامه داشت تا اینکه دستانم باد کرد. البته من از ناحیه دست مشکل داشتم و عمل جراحی را روی دست و پا و کتفم انجام داده بودم.

در ادامه سرگرد بسام الحنطی به همراه تعداد دیگری از افسران اردنی وارد شدند. آنها همراه با شکنجه زندانیان، اقدام به شمارش آنها کردند. در هنگام شمارش ضرباتی را روی سر زندانیان وارد می‌کردند.

بعد از آن نوبت خالد بدر و محمد عبدالقوی رسید. آنها عباس السمیع از زندانیان محکوم به اعدام را احضار کردند و او را به مکان نامعلومی بردند. در قسمت جلوی محوطه خارجی تعداد زیادی از زندانیان مجروح شده بودند. خون بر سر و روی آنها جاری بود و برخی دیگر نیز سر خود را باند پیچی کرده بودند. در این شرایط  سرگرد حسن جاسم و سرهنگ ناصر بخیت و درجه داران دیگر وارد شدند، همراه آنها خلیفه بن احمد الشاعر رئیس منطقه جنوبی بحرین حضور داشت.

برخی از زندانیان با او صحبت کردند و به او گفتند که اوضاع دردناکی را پشت سر می‌گذراند. با این وجود ما را از رفتن به سرویس‌های بهداشتی منع می‌کردند و ما نمی‌توانستیم به مدت طولانی دست‌بسته باقی بمانیم. در نهایت خلیفه بن احمد پاسخ داد که این جزای کار شماست و رفت.

حدود 10 دقیقه بعد احمد الکاتب آمد و لیستی از بچه های زندانی را قرائت کرد. من نیز در این لیست بودم. آنها ما را دست‌بسته سوار مینی‌بوس کردند. ما شاهد جمع زیادی از نیروهای ضد شورش بودیم. در ادامه ما را به همراه  شکنجه و فحش و ناسزا به ساختمان شماره 10 بردند. بعد از آن دست‌بندهای پلاستیکی ما قطع شد و ما را در سلول ها توزیع کردند.

در سلول ‌ها هیچ امکاناتی از جمله زیراندازها بالش و پتو وجود نداشت. در آنها تنها تخته‌های آهنی وجود داشت. این اتفاق حدود ساعت 10 و 11 شب رخ داد . من تا آن زمان ‌روزه بودم و هیچ آب یا غذایی وجود نداشت. این شرایط تا روز بعد ادامه پیدا کرد.

در روز بعد یک افسر سوری به نام مهند آمد و شروع به فحش و ناسزاگویی به ما کرد. بعد از آن مروان آمد. او باتوم پلاستیکی در دست داشت. او وارد سلول‌ها شد و اقدام به کتک زدن زندانیان کند. من نیز به همراه ناجی فتیل در میان زندانیان بودیم. بین او و مروان مشاجره ای لفظی نیز در گرفت. ممانعت از غذا دادن به ما تا ظهر ادامه پیدا کرد. هر موقع که از غذا سوال می‌کردین ، می‌گفتند شما شایستگی غذا خوردن را ندارید. اندکی پس از ظهر بود که یک افسر آمد و زندانیان را به سلول ها برد و تا ساعت 3 و نیم نگه داشت.

در ادامه ما را از سلول‌ها خارج‌ کردند و مجموعه شکنجه‌هایی با نام جشن خرگوش آغاز شد. این اتفاقات در روز چهارشنبه 11 مارس افتاد و ما را از زندان‌ها خارج کردند و گروه گروه وارد محوطه خارجی نمودند. آنها شکنجه‌های مختلف را بر ضد ما انجام می‌دادند و الفاظ رکیکی را نیز مطرح می‌کردند.

آنها برخی از زندانیان را به داخل سلول‌ها می‌فرستادند و برخی دیگر را در محوطه نگه می‌داشتند. وقتی نوبت من رسید من را خارج کردند و دستور دادند که در مقابل دیوار بایستم. آنها من را مجبور کردند روی یک پا بایستم.

در ادامه فارس از نیروهای اردنی موهای سر من را تراشبد. کسی که موهای بچه ها را می تراشید، یکی از زندانیان به نام عبدالامیر بود. او سر من را تراشید و همزمان من شکنجه ها را نیز دریافت می کردم. یکی از صحنه‌های دردآور این بود که آنها به حسن الجزیری دستور دادند که باقیمانده موی سر زندانیان را جمع کند. هم زمان ضربات باتوم نیز بر بدن وی فرود می‌آمد .

بعد از اینکه کار تراشیدن موی سر من به پایان رسید ، آنها به من دستور دادند که سینه‌خیز به سمت سرویس‌های بهداشتی بروم. زمین ‌این منطقه از سیمان بود و من مجبور شدم سینه خیز بروم. علاوه بر این که همزمان ضربات باتوم و لگد به بدن ما وارد می‌شد و مجموعه‌ای از الفاظ رکیک و توهین‌ها به ما و اعتقادات ما گفته می‌شد تا اینکه من به سرویس‌های بهداشتی رسیدم . در آنجا هم‌زمان با کتک هایی که می‌خوردم، بدنم را شستم و سپس دستور گرفتم بار دیگر به صورت سینه خیز به جای قبلی‌ام بازگردم. آنها من را مجبور می‌کردند عبارت من خرگوش هستم را به همراه شعارهای دیگر تکرار کنم.

هر کسی که درخواست رفتن به سرویس‌های بهداشتی یا غذا خوردن و موارد دیگر را داشت، به شدت شکنجه می‌شد. از جمله این افراد حسن الجزیری بود که در معرض فجیع ‌ترین و شدید ترین شکنجه‌ها قرار گرفت. من پلیس‌هایی که ما را شکنجه می‌کردند ، نمی‌شناختم. بعضی از آنها نقاب زده بودند و برخی دیگر نیز ضرباتشان را از پشت سر وارد می‌کردند.

ضربه محکمی به پشت و کمر من وارد شد که تا زمان نوشتن این گزارش اثرات آن همچنان بر روی بدنم وجود دارد. یکی از کسانی که زندانیان را کتک می زد، صالح بود که مسئول بخش ارتباطات بود. وی آب بسیار سرد بر روی بدن من و سایر زندانیان می‌ریخت و انواع مختلفی از شکنجه‌ها را انجام می داد.

در این شرایط تعدادی از افسران بحرینی نیز حاضر شدند . آنها تمامی شکنجه‌ها را دیدند و شریک جرم این جنایت ها بودند. آنها حتی با تلفن‌های همراه خود اقدام به فیلم‌برداری از این جنایت کردند. من بسیاری از زندانیان را می‌دیدم که خون از سر و روی آنها جاری بود.

شکنجه کمیل المنامی

اتفاق دیگری که افتاد، در مورد یکی از زندانیان به نام کمایی المنامی بود. آنها او را وارد سرویس‌های بهداشتی کردند و مجبور کردن عبارت "من خوک هستم " را تکرار کنم . او این عبارت را می‌گفت. در این شرایط کسانی که در ساختمان شماره هفت بودند، این فریادها را می‌شنیدند. آنها با صدای بلند تکبیر می‌گفتند تا اینکه شکنجه متوقف شد.

از این ساختمان تعدادی از نیروهای ضد شورش خارج شدند. این در حالی بود که ما همچنان در محوطه خارجی بودیم و آب بسیار سرد بر روی ما ریخته می‌شد. این شرایط حدود یک ساعت ادامه پیدا کنرد. در نهایت ما را وارد سلول‌ها کردند. با وجود سرمای زیادی که وجود داشت، یعضی از زندانیان بر روی تخت آهنی و برخی دیگر بر روی زمین خوابیدند، هیچ پتویی نیز در کار نبود.

نکته مهم دیگری که در رابطه با تراشیدن موی زندانیان وجود داشت، این بود که  موی سر  تمام زندانیان با یک ماشین ریش‌تراشی تراشیده شد، این در حالی بود که برخی از زندانیان مبتلا به ویروس هپاتیت سی بودند.

شرایط بی غذایی تا پنج شنبه ادامه پیدا کرد، آنها جمعه شب بود که برای ما غذا آوردند . شب شنبه نیز فارس آمد و با بدترین روش اقدام به کوبیدن درهای زندان کرد تا زندانیان را ناراحت کند. این شرایط در شب ها ادامه پیدا می‌کرد. در روز جمعه تختخواب‌هایی آوردند. در چهارمین روز از حضور ما در این ساختمان ، من خواستار رفتن به سرویس‌های بهداشتی بودم.

یکی از افراد پلیس مرا خارج کرد و بعد از اینکه به سرویس‌های بهداشتی رفتم، در مسیر بازگشت به همراه تعداد دیگری از نیروهای پلیس روی سر من ریختند و با مشت و لگد و باتوم من را کتک زدند.

در همان زمان صدای فریاد یکی از زندانیان از بخش شماره 2 را می‌شنیدم. پس از آن ایمن عباس اسماعیل را به ساختمان شماره چهار بردند تا از او بازجویی کنند. این نوع شکنجه‌ها به صورت شبانه روز ادامه پیدا می‌کرد .

همچنین به یاد می‌آورم که سلیمان در روزهای اول و دوم رسیدن ما به ساختمان شماره 10 اقدام به کتک زدن من در سرویس‌های بهداشتی کرد. او به من ناسزا می‌گفت و اعتقادات من را مورد هتک حرمت قرار می داد.

یک روز گروهی از نیروهای ضد شورش،تعدادی از زندانیان را  به سرویس‌های بهداشتی بخش دیگر در نزدیکی یخچال بردند. دو نفر از این مجموعه اقدام به کتک زدن ما کردند ، به گونه‌ای که ابزارهای نظافت بر روی پشت ما می شکست. آنها حتی با مشت و لگد به نقاط حساس بدن ما از جمله پشت و نزدیکی کلیه های ما می کوبیدند.

دزدی پلیس‌ها از زندانیان

از مسائل قابل توجه این بود که تیسیر و محمد سلیمان  به صورت مستمر اقدام به سرقت غذای زندانیان می‌کردند. این سرقت کاملاً آشکار بود، به گونه‌ای که کاهش تعداد غذاهای زندانیان باعث می‌شد برخی از آنها بدون غذا بمانند. این موضوع به ویژه در ‌سلولی که من در آن حضور داشتم، ملموس بود.

در آوریل 2015 اتفاق عجیبی افتاد. برای اولین بار به زندانیان میوه موز داده شد. اما میوه اختصاص داده شده به حدود 104 نفر از زندانیان ربوده شده بود. این حادثه به سرقت موز معروف شدند.

از زمان رسیدن ما به ساختمان تا روز ششم می 2015 ما از اصلاح سر و در اختیار داشتن ابزار نظافت شخصی و خواب و موارد دیگر منع می‌شدیم. ما تنها یک دست لباس در اختیار داشتیم که آن را می‌پوشیدیم و وقتی آنها را می‌شستیم،بدون خشک شدن بار دیگر می‌پوشیدیم. ما لباس‌ها را بدون وسایل نظافت یا پودرهای شست‌وشو می‌شستیم.

در شیفت کاری تیسیر آنها معجونی متشکل از قهوه،‌آب دیتول، و صابون لوکس درست کرده بودند که به مسخره آن را به عنوان مواد بهداشتی و شستشو به زندانیان می‌دادند و آنها را مجبور می‌کردند از این مواد استفاده کنند. استفاده از این مواد برای برخی زندانیان باعث بروز حساسیت شد و برخی دیگر دچار بیماری‌های پوستی شدند.

از جمله افرادی که بیماری‌های پوستی گرفتند حسن جابر القطان، حسن نادر، احمد عباس هلال، علی عادل محمد و دکتر سعید السماهیجی بودند. یک روز تیسیر از یکی از زندانیان خواست تا زندانیان دیگر را برای رفتن به درمانگاه ثبت‌نام می‌کند. حدود 15 زندانی ثبت‌نام کردند. در هنگام خروج خالد به آنها گفت: من و پزشک شما را مداوا خواهیم کرد و آنها را مجبور کرد که از این معجون استفاده کنند.

یک روز نادر عبدالنبی به سرویس بهداشتی رفته بود،‌در هنگام بازگشت به سلول عبد علی السنکیس را می بیند و به او سلام می کند. به همین بهانه شیخ محمد علی المحفوظ و السنکیس و شیخ زهیر و نادر العریض به محوطه خارجی برده شدند و آب سرد بر روی بدن آنها ریخته شد. آنها طی ساعت‌های طولانی مجبور شدند زیر سرمای هوا بایستند.

تفتیش روزمره از دیگر اقداماتی بود که در زندان انجام شد. به این ترتیب که نیروهای امنیتی با خشونت و شدت وارد اتاق‌ها می‌شدند و تمام غذاهایی که در سلول وجود داشت را به بهانه اینکه اضافه است، بیرون می بردند. این در حالی بود که بسیاری از زندانیان در دو ماه رجب و شعبان روزه می‌گرفتند.

اما نیروهای پلیس مدعی بودند که این روزه ها بدعت است و بخشی از دین نیست. آنها همچنین آب‌میوه‌های زندانیان را نیز می دزدیدند و آنها را در یخچال مخصوص خود می‌گذاشتند. به هر سلول تنها مدت 10 دقیقه برای حمام کردن و ‌رفتن به سرویس بهداشتی و شستن لباس‌ها زمان داده می‌شد ، ازآنجا که لوازم بهداشتی برای زندانیان ممنوع بود ، ما مجبور بودیم با مایع ظرف‌شویی خودمان را بشوییم . همین موضوع باعث بروز برخی بیماری‌های پوستی در بسیاری از زندانیان شد.

همچنین وقتی کلمه "ثابت" از سوی نیروهای امنیتی گفته می‌شود، باید همه سر پا می‌ایستادند. بعلاوه وقتی سه بار به در ضربه می خورد، نیز همه باید می ایستادند. هر بخش زندان دو درب اصلی داشت که یک نیروی پلیس وقتی از یک طرف وارد می‌شد ، عبارت ثابت را می گفت  وقتی به درب دوم می رسید، کلمه "جلوس" را می گفت و ما می نشستیم، دو دقیقه بعد یک نفر دیگر وارد می‌شد و همین اتفاق تکرار می‌شد.

این شرایط و شکنجه‌ها باعث شد بسیاری از زندانیان دچار حالت‌های روانی و بیماری ‌شوند. آنها همچنین ما را به عنوان مسئولان نظافت مجبور می‌شوند از اذان صبح تا نیمه‌های شب کار کنیم، با این وجود هر موقع که یکی از آنها وارد می شد، عبارت ثابت را می گفت و ما مجبور بودیم این روش را تحمل کنیم.

یک بار در حالی که ما برای دریافت شام رفته بودیم، تعدادی از زندانیان بیرون آورده شدند. آنها به دفتر شماره 99 یعنی منطقه نزدیکی یخچال برده شدند و به شدیدترین وجه شکنجه شدند. به گونه‌ای که خون از بدن آنها جاری بود. شکنجه‌ها به گونه‌ای بود که آنها به صورت سینه خیز وارد سلول‌ها شدند و به شدت درد فریاد می‌کشیدند. اشک از گونه‌های آنها جاری شده بود. در این شرایط صدای تکبیر از  ساختمان شماره هفت بلند شد و با این تکبیر کتک ها متوقف شد.

آنها ما را مجبور به شنیدن غنا در هر شیفت می کردند و کسی که این موضوع را رد می‌کرد، یا توقیف می‌شد یا با آب سرد و سایر روش ها شکنجه می شد. یک روز میرزا از نیروهای پلیس پاکستانی به شدت در دفتر پلیس مرا کتک زد. او ضربات سختی را به گردن و پشت من زد که ازآن ناحیه دچار درد بودم.

در روزهای پایانی مارس 2015 قبل از وعده شام احمد الکاتب از ساختمان مدیریت آمد و نام صادق و عیسی المنسی و ایمن عباس را صدا کرد. او من را نمی‌شناخت و وقتی سوال خود را تکرار کرد، من خارج شدم. آنها دستان من را از پشت بستند و به دفتر مدیریت بردند.

در آنجا به ما دستور دادند که روی یک پا در مقابل دیوار بایستیم. مسئول ما مهدی از نیروهای پلیس یمنی و مبین از نیروهای هندی بود. آنها ما را تهدید کردند که نباید پایمان را پایین بیاوریم. مدتی بعد مبین آمد و ما را وارد دفتر کرد و تهدید کرد که نباید سرمان را بالا بیاوریم .  به هنگام رسیدن به دفتر بازجویی آنها به من و دیگران دستور دادند که به حالت رکوع به سمت دیوار بایستیم.

علاوه بر این که نور اتاق خیلی ضعیف بود و تاریکی شدیدی در آن ایجاد شده بود. یکی از آنها پرسید: این صحنه تو را یاد چه چیزی می‌اندازد؟ گفتم نمی‌دانم. او سؤال خود را چند بار تکرار کرد تا در نهایت گفت: آیا این صحنه تو را یاد بازجویی‌ها نمی‌اندازد؟ او از من در رابطه با موقعیتم در هنگام وقوع حوادث زندان جو سوال کرد و از ماهیت افرادی که در این حادثه مشارکت داشتند نیز سؤالاتی را پرسید.

در هنگام بازجویی یکی از افراد پلیس یک میله آهنی برداشت، و میله را در قسمت‌های مختلف بدن من به حرکت در می‌آورد و به من ضربه می‌زد تا اینکه به مواضع حساس بدنم رسید. او از من پرسید آیا فرزند داری ؟ و اضافه کرد اگر فرزند داری، دیگر نمی‌توانی بچه‌دار شوی و اگر فرزند نداری، هرگز بچه‌دار نخواهی شد. پس از آن ضربه محکمی را با میله آهنی به آلت تناسلی من زد. سپس دستور داد که صورتم را بچرخانم. وقتی در مقابل آنها قرار گرفتم، متوجه شدم که این افراد تعدادی از نیروهای زندان عنوان از جمله ستوان عیسی الجودر و خالد التمیمی و احمد خلیل و دیگران هستند.

بعد از آن من را به جایی که در آنجا گزارش تهیه می‌شد بردند، چهار نیروی پلیس در آنجا حضور داشتند. آنها برخی تصاویر را به من نشان دادند ولی من به آن‌ها پاسخ دادم هر چیزی را که می‌خواهید ، بنویسید و من آن‌ها را امضا خواهم کرد. من گفتم که بارها این حادثه را برای آنها تشریح کردم. آنها گزارشی در این رابطه نوشتند و من را به زور مجبور کردند آن را امضا کنم. این در حالی بود که دستان من از پشت بسته شده بود. پس از آن من را به ساختمان زندان باز گرداندند.  

مهم‌ترین اتفاق اما حادثه‌ای بود که برای الجزیری و حسن جابر القطان رخ داد. این اتفاق در پایان مارس 2015 صورت گرفت . جابر القطان درخواست رفتن به سرویس‌های بهداشتی را داشت. هنگامی که تنها در را به روی باز کردند و وقتی که او به در ورودی سرویس‌های بهداشتی رسید، محمد سلیمان فضل و فضیل ضربه محکمی به پشت او زدند.

ضربه به کلیه اوخورد، آنها در ادامه روی او ریختند و او را کتک زدند تا اینکه القطان بالا آورد. در ادامه نیز به او بشین و پاشو دادند تا حسابی او را خسته کردند. بعد از چند روز حال القطان وخیم شد، به گونه‌ای که بلافاصله بعد از غذا خوردن بالا می‌آورد. معده اش قدرت پذیرش غذا را نداشت.

حادثه دیگری که رخ داد مربوط به محمود بود که مسئول ساختمان شماره شش بود. او در برابر یخچال من را کتک زد و به من توهین کرد. شاکر نیز که به صورت شیفتی در ساختمان شماره چهار کار می‌کرد، اقدام به کتک زدن تمامی زندانیان ساختمان شماره 10 کرد. او وقتی به سلول ما آمد ، با سیلی به زیر گوش من زد. او تمام افراد حاضر در سلول را کتک زد. او همچنین تمام زندانیان را در سرویس‌های بهداشتی کتک می زد، او با این کار برای خودش تفریح درست کرده بود.

در روز اول می 2015 و بعد از آزاد شدن ابراهیم الدمستانی نیروهای امنیتی تعدادی از زندانیان را به محوطه خارجی بردند و آنها را شکنجه کردند. من نیز به دست یکی از نیروهای ساختمان شماره 7 به شدت شکنجه شدم. شب بعد آنها تمامی زندانیان سلول شماره هفت از جمله کمیل المنامی را خارج کرده و آنها را به شدت شکنجه کردند. صدای داد و فریاد آنها در تمامی ساختمان پیچیده بود.

در ادامه به تمامی زندانیان در سلول های مختلف دستور دادند تا نیمه‌های شب سرپا بایستند. این در حالی بود که آنها هیچ دلیلی برای کتک زدن افراد این اتاق نداشتند. مدتی بعد به ما گفتند که می توانیم بنشینیم و بخوابیم، اما ساعتی بعد بار دیگر ما را مجبور کردند سرپا بایستیم. این شرایط تا اذان صبح ادامه پیدا کرد.

رضوان یکی از نیروهای پلیس زندان بود که مرا کتک زد. او من را از موهای سرم می کشید و سر من را به درب آهنی زندان کوبید. علاوه بر این که همواره به من توهین می‌کرد. آنها همچنین ما را بارها مجبوری می‌کردند که با شکم روی زمین بخوابیم و بعد با باتوم به ما ضربه می زدند یا روی ما راه می رفتند.

یک هفته بعد از این حادثه خالد از افسران زندان من را به همراه سه تن دیگر از زندانیان مجبور به غنا کرد. آنها همچنین تعدادی از زندانیان را خارج کردند و دستور دادند که همدیگر را بزنند. در نیمه های شب نیز محمد ابو نصیب و سلیمان و حسین الستراوی را از سلول بیرون بردند و به شکل دیوانه واری کتک زدند.

در ماه می اتفاق دیگری نیز رخ داد و مشاجره ای بین علی السنکیس و خالد درگرفت که در نتیجه آن او را با شکنجه شدید و کتک مجبور به امضای یک برگه اعتراف کردند. آنها دستان او را از پشت بسته بودند و او را روی زمین انداخته و شکنجه کردند. من شاهد تمامی این ماجرا بودم ؛ اما خالد من را تهدید کرد که اگر کلمه‌ای سخن بگویم، من را شکنجه خواهد کرد.

روز هفتم یا ششم می بود،‌ ما برخی لوازم مورد نیاز خود را شامل لباس و لوازم بهداشتی خریده بودیم. نیروهای پلیس زندان به بهانه تفتیش وسایل خریداری شده ، تعدادی از سازمان‌ها و لباس های ما را سرقت کرده  و مدعی شدند که این لوازم مازاد نیاز است.

یک بار در شیفت کاری خالد من را مجبور کردند که صدا و حرکات حیوانات را در برابر نیروهای پلیس که در ساختمان‌های شماره چهار و پنج و شش و هفت کار می‌کردند ، تقلید کنم. همگی این افراد در برابر ساختمان شماره 10 جمع شده بودند و من را مسخره می کردند. در صورتی که من دستورات آنها را رد می‌کردم ، مجموعه‌ای از شکنجه‌ها آغاز می شد که حد و مرزی نداشت. این شکنجه‌ها شامل محرومیت از خواب یا رفتن به سرویس‌های بهداشتی یا اجبار به ایستادن در ساعت‌های طولانی و ... بود.

یکی دیگر از شکنجه‌هایی که به خاطر می‌آورم، اتفاقی بود که در شیفت محمد زکریا رخ داد و او به همراه یک پلیس یمنی در نزدیک یخچال من را روی زمین انداخت و با کمربند پلاستیکی اقدام به زدن به پشت و پاهای من کرد. این شکنجه بدون دلیل و بهانه ای انجام می شد. این حادثه از سوی زهیر نیز در همین مکان تکرار شد.

یکی از حوادث عجیبی که یک روز در زندان اتفاق افتاد ، این بود که خالد تلاش داشت من را مجبور به تغییر مذهبم کند. او مذهب و اعتقادات من را تحقیر می‌کرد و می‌خواست من را فریب دهد. او وعده می داد در صورتی که این کار را انجام دهم، هر چیزی که بخواهم برایم تهیه می‌شود. او یکی از افرادی بود که شکنجه‌های مختلف را در راستای انتقام‌جویی عقیدتی نیز انجام می‌داد. وی اقدام به شکستن مهرها در برابر ما کرده بود و همواره ما را مجبور به رقص و غنا و اقداماتی از این دست می‌کرد.

به یاد دارم که یک بار من را برای بازجویی در رابطه با حوادث ساختمان شماره چهار احضار کردند و هنگامی که تحقیقات به پایان رسید و پس از نوشتن گزارش یکی از افراد حاضر در اتاق تحقیقات گفت که اطمینان دارد که من از جمله افرادی نبودم که در این حوادث دست داشته ام، با این وجود آنها تهدید کردند که در صورتی که گزارش غیر از آن چیزی باشد که آنها می‌خواهند، بار دیگر مرا احضار خواهد کرد و مواردی که می خواهند را تغییر خواهند داد و در صورتی که من این موضوع را رد کنم، رفتار دیگری با من خواهند داشت.

در پایان این گزارش به برخی نکات مهم دیگر که طی سه ماه از 10 مارس تا پایان می همان سال با مواجه بودیم، اشاره می‌کنم.

ما از لحاظ بهداشتی و روانی در شرایط مصیبت‌بار و غیرقابل تحملی زندگی می‌کنیم. این در حالی بود که شکنجه‌های شدید با تمامی ابزارهای ممکن ادامه داشت و ما حتی به علت ترسی که داشتیم و همواره منتظر حملات نیروهای امنیتی بودیم، قادر به خوابیدن نبودیم. من می‌توانم بگویم که اوضاع روانی من به شدت متشنج بود، علاوه بر اینکه من از درد‌هایی در مجاری ادراری رنج می بردم که در نتیجه جلوگیری از رفتن به سرویس‌های بهداشتی یا قضای حاجت سریع به مدت یک دقیقه ایجاد شده بود.

این موضوع درد زیادی را به من وارد کرده بود. علاوه بر این درد، بخش‌های مختلف بدن ما از جمله گردن و پشت و پاها در نتیجه شکنجه‌های متوالی درد داشت. با این وجود اجازه رفتن ما به درمانگاه را نمی دادند. آنها تمامی وقت دکترهای من در درمانگاه السلمانیه برای پیگیری و مداوای بیماری ام را نیز لغو کردند.

آنها شبانه روز زندانیان را مجبور می‌کردند شعارهای ویژه‌ای را به سبکی توهین آمیز سر دهند. آنها من را به زور در داخل سطل زباله انداختند و مجبور کردند شعارهایی در تایید رژیم حاکم بحرین سر دهم. آنها ما را کتک می زدند و ما مجبور بودیم این شعارها را تکرار کنیم. این در حالی بود که شکنجه‌گران از تابعیت‌های مختلف بودند.

منبع: کتاب زفرات به نقل از تسنیم

دسته بندی :

آیا مایل به نظردهی می باشید؟

* باقیمانده : (1000) حرف